۲۰ شهریور ۱۳۸۷

نقبی به صورت بندی اجتماعی

نقبی به صورت بندی اجتماعی

در لوای یک جمله که خیلی وقت است مد شده...

بارها و بارها شده که در بحثی که با یکی از مردم، پیر و خصوصا جوان، مرد و خصوصا زن، غیرمذهبی و خصوصا مذهبی، افرادی با خاستگاه طبقاتی بالایی و بخصوص افرادی با خاستگاه طبقاتی تحتانی آغاز می کنیم و از موضعی مارکسیستی به ایده ها و نظرهای قدیمی و ارتجاعی برخورد می کنیم با این جمله برخورد کرده ایم: "البته نظر من این است و نظر تو آن، نظرها با هم متفاوت است و من به نظر تو احترام می گذارم." چرا این جمله اینقدر مد است. به نظر من وقتی رفتاری و روش رفتاری مد می شود و برای مدت طولانی مد باقی می ماند لزوم دارد که به آن در قالب جریانات اجتماعی کلان جامعه به بحث گذاشته شود و حتما پرداختن به آن می تواند نتایج جالبی از کل سیستم سیاسی-اجتماعی جامعه را عرضه دارد. این قضیه نیز به نظر من ارزش آن را دارد که لا اقل چند کلامی راجع به آن، ساختارهای اجتماعی سازنده آن و نمونه های بارز اجتماعی آن که در زندگی روزمره با آن مواجهیم سخن گفت. چرا مردم علاقه دارند در هر بحثی سریعا این قضیه را خاطر نشان کنند که هر کس برای خود افکار و ایده هایی دارد و این جزء حریم شخصی افراد است و نباید بدان بی احترامی کرد.

فکر می کنم بهتر است بحث را اینگونه آغاز کنیم که این جملات ناشی از چیست و دلیل مد شدن اینها چیست. هرکسی در شرایطی بخواهد یک بحث جدی، پیگیرانه و سمج را در موردی خاص با یکی از دوستان خود راه بیاندازد حتما با این جملات روبرو خواهد شد (ولی نه به یک درجه و به یک اندازه). در گام اول این جملات ناشی از یکی از کارکردهای جوامع سرمایه داری است و از این رو فکر نمی کنم تنها متعلق به ایران باشد که برعکس فکر می کنم در ایران با این جملات کمتر از جاهای دیگر جهان نیز روبرو باشیم. در این مورد در انتهای نوشته صحبت خواهیم کرد. اکنون بهتر است برای روشن شدن قضیه مختصری راجع به کارکردی از نظام سرمایه داری که "اتمیزاسیون" خوانده می شود چند کلامی حرف بزنیم. سرمایه داری انسانها و جامعه انسانی را از هم متلاشی می کند. رابطه های انسانی را به سطح کیفی نازلتری تقلیل می دهد و رابطه انسانها را بسوی یک رابطه صرفا تجاری و مبتنی بر کارکرد سود سوق می دهد. آدمها با هم رابطه برقرار می کنند و جور می شوند تا جایی که معامله شان به هم جوش بخورد یا بتوانند از هم بهره های اقتصادی بکشند. حتی رفتارهای اجتماعی اولیه انسانی، مثلا مسئله جنسی و عشقی به یک رابطه تجاری تبدیل می شود- حتی اگر طرفین این را به صراحت اقرار نکنند. – می شود در جامعه ایران به قسمت عمده مسئله عشق و ازدواج اینگونه نگریست. پسران برای بهره کشی جنسی از جنس مخالف خود "عاشق" می شوند، برای آنکه به این خاطر پول خرج فاحشگان نکنند و دختران برعکس برای ولخرجیهای پسر طرف خود حاضرند دل به دریای عشق بزنند. شاید دوستان و رفقای رمانتیک ما از این جملات برآشفته شوند و آن را خلاف واقعیت بخوانند ولی می توان نهایت و سرنوشت پروسه رشد دمل چرکین "عشق" را در غایت طبیعی آن، ازدواج و مراسم منحصر بفرد آن در ایران جست. اینجا دیگر مسئله دقیقا بر یک مدل تجاری و معامله پرسود قابل تطبیق است. فکر نمی کنم بحث سر مهریه و قباله و ... و خلاصه هر فکر و خدعه اقتصادی که در این زمینه به فکر طرفین خطور می کند و بعضی وقتها کار را به جاهای باریکی هم می کشاند، برای کسی نا آشنا باشد. ازدواج صورت می گیرد در صورتی که معامله جوش بخورد! این خلاصه تغییرات یک امر ابتدایی اجتماعی در دنیای گندیده سرمایه داریست. باقی روابط اجتماعی نیز بیش و کم با چنین استحاله کیفی روبرو هستند.

گستردگی حضور خرده بورژوازی در آرایش طبقاتی جامعه بیشتر این حاکمیت خرده معاملات را بر روابط اجتماعی روزمره نیرو می بخشد. خرده بورژواها اعم از کاسبکار و بقال و ... تا دانشجوی روشنفکر حامل چنین طرز فکری هستند. طبقه کارگر از لحاظ عینی با این سنن کاسبکارانه بیگانه است چون شرایط تولیدی او این مسائل را برایش ایجاب نمی کند اما از آنجا که طبقه کارگر در "شهر ممنوعه" زندگی نمی کند و میان او و طبقات دیگر جامعه "دیوار چین" کشیده نشده است همواره بخشا یا تماما! همه سنن بورژوازی و خرده بورژوازی را به عاریت می گیرد و به هر حال طبقه کارگر نیز اسیر آن است. این کارکرد سرمایه داری بخصوص در جوامعی که خرده بورژوازی وسیعی را شامل می شوند خودبخود به تغییر کمی روابط انسانی، مرزبندیهای فرد با اجتماع، بی اطمینانی انسانها به هم، بیگانه شدن با مفاهیمی چون اتحاد، تعاون، تشکیلات که چون هیولایی که قرار است همه چیزی که فرد دارد را از او سلب کنند و نهایتا خط کشیهای انسانها به دور خود منجر می شود. مسئله ای که بسرعت به سنتی اجتماعی بدل می شود و حتی بصورت سیستم های فکری تئوریزه نیز می شود. جالب این که این شکل اجتماعی به صورت وسیعی تئوریزه نیز می شود. این تئوریزایسون البته نه بصورت کلاسیکی که مورد انتظار ماست اما در همه کتب روانشناسی، روزنامه ها و مجلات منتشره، برنامه های تلویزیونی و ... به شکل بارزی به چشم می خورد.

همانطور که گفته شد این جمله که "البته من به تفکرات شما احترام می گذارم" در وهله اول به این معناست که ما در جامعه ای که افراد دوست دارند دیوارهایی بدور خود بکشند و خود را از مخاطرات دنیای بیرون حفظ کنند زندگی می کنیم. و البته گویش سالوسانه احترام آمیز خرده بورژوازی مفهوم این جملات را وارونه نشان می دهد در حالی که واقعیت امر این است: به حریم و مرز من وارد نشو اگر نه بد می بینی!(این هم لحن لمپنی اش بود که به هر حال با صداقت بیشتری توام بود) این شکلی از رفتار یک جامعه سرمایه زده است. این همانی است که ما بعد از برخورد با آن می فهمیم که کار کمونیستی و امر تدارک انقلاب با چه مشکلاتی در مقوله اتحاد با توده ها مواجه است و این که آغاز(و نه به سرانجام رساندن) کار ایدئولوژیک انقلابی در چه وسعتی دشوار است و نیازمند از پیش رو گذراندن چه موانعی است. با این حال این تنها صورت قضیه بود در صورتیکه محتوا بسیار گسترده تر و عمیق تر از آنی است که ما در ظاهر مشاهده می کنیم.

در وهله دوم باید این مرزهای فردی را شکاف دهیم و ببینیم که در درون آن چه می گذرد. آیا قضیه اینگونه است که انسانها بدور خود مرز و حصاری می کشند و چون یک اتم یا یک سلول خود کفا در داخل آن به نوآوری و به دست آوردن مفاهیم انسانی فردگرایانه می پردازند! و صرفا با دنیای بیرون شریانهای اقتصادی برقرار می کنند. فکر می کنم این ساده لوحانه ترین سبک برخورد با قضایاست. حقیقت این است که با فردگرایی هیچ استقلالی کسب نمی شود. هیچ مصونیتی از دست یازیهای اجتماعی به محدوده فردی اشخاص بدست نمی آید. بر عکس این خود نوعی از ظلم و استثمار نسبت به انسانهای طبقات تحتانی و در عوض دل خوش کردن آنها به داشتن همین "چاردیواری اختیاری" است. در حقیقت این بهترین ساختار اجتماعی است که برای حفظ نظام کهن و اشاعه ایدئولوژی حاکم به تکامل رسیده است. این نتیجه سرکوبهای اجتماعی مبارزات طبقات تحت ستم و حاصل چندین نسل تجربه مبارزاتی طبقات حاکم است. سلولهای جدا جدای جامعه از آن جنبه جدا می مانند که به نفع طبقات حاکم باشد و قدرت حاکمین را تحکیم کند اما آنها مجبورند از آن جنبه در یک مجموعه کامل اجتماعی قرار بگیرند که سوخت و ساز نظام اجتماعی حاکم را ممکن کنند. از این رو در این سیستم سلول بندی جامعه که انقلاب اجتماعی با وجود آن عملا ناممکن است و اشاعه افکار و ایدئولوژی مترقی و کمونیستی در آن به در بسته می خورد برعکس ایدئولوژی طبقات ستمگر حاکمه، سرمایه داری با بهترین راندمان در آن اثر می کند. بنابراین این شکل و صورت بندی اجتماعی حاوی محتوایی به قرار زیر است: ایدئولوژی سرمایه داری.

استقلال و جدایی واقعی این سلولها از دنیای بیرون نسبی است. یعنی تا آنجا مستقل و واقعا جدا هستند که سوخت و ساز نظام کهنه،(نه فقط سوخت و ساز اقتصادی بلکه مهمتر از آن سوخت و ساز ایدئولوژیک) را خدشه دار نکنند. بنابراین می توان گفت که ما با مجموعه ای بی شکل و بی هویت متشکل از تعداد زیادی "چاردیواری اختیاری" طرف نیستیم بلکه برعکس با یک سیستم اجتماعی طرفیم که هر سلولش را به میزان کافی تغذیه می کند تا بتواند به حیاتش ادامه دهد. اما آنچه در هر سلول می گذرد جدا و مستقل از جامعه بیرون نبوده بلکه انعکاسی از آن است. بنابراین در این سلولها افکار مترقی و انقلابی و مخالف با وضع موجود به صورت خودجوش ابداع نمی شود و رشد نمی یابد که برعکس دقیقا تمام زباله دان ایدئولوژیک نظام حاکم در هر چاردیواری خالی می شود و محتوای فکری و عقیدتی هر سلول و به عبارتی هر انسان را تشکیل می دهد. حال این تفکرات و این ایدئولوژی به نفع این انسانها باشد(از طبقات ستمگر باشند) و خواه نباشد(از طبقات و اقشار محروم و تحت ستم باشند).

نتیجه گیری ای که از بررسی ماهیت این اتمیزاسیون حاصل می شود به ما می گوید پشت این حرف که "هرکسی عقاید خود را دارد. من به نظر تو احترام می گذارم" علاوه بر مسئله سلول بندی و تغییر نوع روابط اجتماعی در نظام سرمایه داری مسئله دومی نیز نهفته است که بسیار از مسئله اول مهم تر و مبرم تر نیز هست. و آن این است که این نظرات شخصی و این سیستم شخصی که افراد برای خود ساخته اند از مصالحی با جنس ایدئولوژی حاکم تشکیل شده است و چیزی فارغ از جامعه و بدور از مسائل جاری آن نیست. اینکه "هرکس برای خود نظرای دارد و ... " را ممکن است یک مارکسیست بشما تحویل دهد و البته ممکن است یک بسیجی! هر دو در شکل یکسانند. اما محتوی حرفها که از زد و خورد اجتماعی بیرون تعیین می شوند طبعا متفاوت اند. اما مهم اینجاست که یک طرفدار نظام فعلی وقتی این سخنان را می گوید آگاه است که نظام حاکم با این صورتبندی اجتماعی و لاجرم با این جملات کذایی هماهنگ و مانوس است اما این عزیزی که خود را مارکسیست(و چه بسا به علاوه لنینیست) نیز می نامد نمی فهمد که نظامی که او در پی آن است(سوسیالیسم) برای بنا شدن بر خرابه نظام فعلی باید خود این صورتبندی اجتماعی را نیز زیرو رو کند و این حرف زدن او به این سبک به معنی تایید نظام فعلی، صورت بندی اجتماعی فعلی و نهایتا کلیت وضع فعلی است!

حال می خواهم کمی بیشتر به این مسئله بپردازیم که محتوای ایدئولوژیکی این "چاردیواری اختیاری" ها را چه چیزی تشکیل می دهد. این را می توان بخوبی بنا بر تجربه بحث تشخیص داد. خرافات و مذهب، جهل و بی خبری نسبت به اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی، سیاست گریزی، ترس و جبن، تن دادن به وضع موجود، افکار نژاد پرستانه و مردسالارانه و ... محتویات تفکرات و ایده های غالب هر سلول است. این است که مثلا انتظار ندارم با زن یا دختری بحث نکنم – که البته در ابتدا همان جملات کذایی را خاطر نشان کرده است – و بعد از او جز قبول و تن دادن به وضعیت فعلی اش و حتی ارزش دانستن آن! چیز دیگری بشنوم. به همین سبک در بحث با یک کارگر نمی شود امید زیادی داشت که جز ستایش سبک فعلی که به هر حال یک "بخور و نمیری" به او می رساند حرف تازه ای نیز بشونم! همین قضیه و کما بیش برای کلیه اقشار تحت ستم جامعه قابل تعمیم است. می توان گفت در هر سلول که بر طبق مدل ایدئولوژیک حاکم و بر اثر کارکرد دستگاههای ایدئولوژیک آن شکل گرفته، مذهب نقشی اساسی و مهم ایفا می کند. همینجاست که بعضی به اصطلاح کمونیستها با چهره ای حق به جانب و شاداب بلند بلند فریاد برمی آورند که: "به به! دیدید بالاخره تلاشهای ما(!) به سرانجام رسید. مردم در ایران به ماهیت ارتجاعی مذهب پی بردند و آن را به امری خصوصی تبدیل کردند." و البته منظور آنان این است که در این پروسه – که البته به دروغ و ریاکاری خود را در آن دخیل می دارند – مذهب به امری خصوصی هر انسان بدل گشته است و البته این گامی است به پیش! باید درباره این اظهار نظر گفت که جز مزخرف محض چیز دیگری نیست. زیرا اینان دقیقا نمی توانند تشخیص دهند که مذهب هرچند در در حصار فردی منعکس شده است ولی این مذهب چیزی نیست جز موجودیت اجتماعی آن، با همان کارکرد و با همان نتایج و فجایعی که به بار می آورد و اگر جز این بود مذهب چگونه می توانست به حیات و بازتولید خود در جامعه ادامه دهد و آیا نمی بایست با این سبک و سیاق تا به حال نابود می شد. این رفقا فکر می کنند کارکرد اجتماعی مذهب فقط در نماز جمعه، تاسوعا و عاشورا و نظری پختن و حج رفتن و ... نمود پیدا می کند که البته این فقط توجه به فرمها و پی نبردن به محتواست. از سوی دیگر حتی کسانی که می گویند: البته هر کس عقاید خود را دارد و ... هم ابدا منکر شرکت خود در این مراسم اجتماعی مذهبی نیستند بلکه آن را نیز نوعی از "استقلال عقاید" و جزئی از "چار دیواری اختیاری" خود می دانند. البته لازم نیست که بگوییم که آنان چه چیزهای دیگری را نیز نوعی از "چار دیواری اختیاری" ها می دانند! این یک درک لیبرالیستی و بورژوازی از محدوده های شخصی است. بر عکس بنا بر اسلوب علم مارکسیسم همه محتوی فکری هر سلول، نشئت گرفته از نظامهای اجتماعی حاکم و در راستای تداوم آنها هستند. و تا وقتی که نظام اجتماعی مبنی بر بندگی و استثمار و بندگی انسانها حاکم است ماهیت این "استقلال عقاید" و این "داشتن حریم شخصی" نیز در هر نوع اش چیزی نیست جز نوعی از بردگی و جلوه ای از تخاصم طبقاتی حاکم بر جامعه و دقیقا به معنای تحت تاثیر مظالم جامعه بودن.

همانطور که اشاره شد شرایط "اتمیزاسیون" جامعه در کشوری مثل ایران بسیار کمتر از کشورهای پیشرفته و دموکراتیک است. اینکه چرا اینگونه است به نظر من برمی گردد به سابقه و شرایط رشد ناموزون سرمایه داری در کشورها. و این صرفا تفاوتها در شکل را بیان می کند در حالی که ممکن است در محتوای این اتمیزاسیون که در بالا بطور مفصل شرح آن رفت تفاوتهای عمده ای موجود باشد. اما اینکه چرا در ایران و دیگر کشورهای تحت سلطه حتی با پایین تر بودن اتمیزاسیون از لحاظ کمی، ضرر آن به امر انقلاب بسیار بیشتر از اتمیزاسیون در کشورهای پیشرفته است را باید در محتوای آن جست. زیرا این کشورها به عنوان کشورهایی که عامل عینی انقلاب در آنها شکوفان شده است و حلقه های ضعیف تر نظام امپریالیستی جهانی را تشکیل می دهند، باید خط شروعی برای انقلاب جهانی پرولتری باشند. اما شرایط ذهنی حاکم بر جامعه که شامل آنچه بصورت ارگانیک و سیستماتیک در هر سلول بازتاب می شود نشان دهنده آمادگی انقلابی نیست. یعنی اینکه جنبش های سیاسی که باید به رشد شرایط ذهنی انقلاب همپای شرایط عینی آن بپردازند و استعدادهای انقلابی توده ها را با شرکت آنها در صورت بندی های نوین اجتماعی بصورت بالفعل در بیاورند در این امر ناموفق بوده اند. در عوض نظام حاکم توانسته است بخوبی از خلاء موجود استفاده نموده و راهها را بروی بروز آگاهی انقلابی و مترقی ببندد. وظیفه نیروهای انقلابی در بدایت امر این است که برای راهیابی ایدئولوژی انقلابی در میان طبقات تحت ستم و اقشار محروم خلق باید بر این صورت بندیهای اجتماعی که ماهیتا در نظر و در عمل در تضاد با خط تغییر آگاهانه وضع موجود به وسیله یک انقلاب اجتماعی است فائق بیایند وگرنه نمی توان موجب شکل گیری و رشد جریانی شد که می خواهد با در دست داشتن آگاهی رهایی بخش طبقه کارگر، متشکل، منسجم و با اتکا به اصولی چون تعاون، ایثار و همبستگی که سرتاپا با صورتبندی فعلی جامعه مغایرند، نظم نوین را جایگزین اوضاع فعلی نمود.

گورکن

شهریور 87

۱۲ شهریور ۱۳۸۷

بدرود با محمود درویش

بدرود با محمود درويش

«من از آسمان نخستين خويشم از تهيدستان كوچه پس كوچه ها كه سرود مى‌خوانند و مقاومت ميكنند، مقاومت ميكنند مقاومت ميكنند». (از شعر «احمد عرب» ۱۹۷۶)

با كمال تأسف مطلع شديم كه محمود درويش، شاعر بزرگ فلسطين و جهان عرب، هنرمندى مدرن كه با بينشى عميقاً انسانى بيش از ۴۰ سال در خط مقدم مبارزه براى كسب حقوق از دست رفتهء مردم خويش رزميد و شعرش ورد زبان مردم بود، روز شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸ در سن ۶۷ سالگى در پى سومين عمل جراحى سخت قلب در يكى از بيمارستان هاى آمريكا درگذشته است. در اين مصيبت، ما خود را با همهء مبارزان در فلسطين و در سراسر جهان شريك ميدانيم و يقين داريم كه وى نماد رشد فرهنگى و ارزش هاى والاى خلق فلسطين و همهء بشريت باقى خواهد ماند.
ما به جاى هر سخنى دربزرگداشت آن انسان والا، و تاريخ و مبارزه خلقى كه او را پرورد، ترجمه اى از دو شعر وى را كه تا كنون بدين شكل به فارسى منتشر نشده است به دوستداران فرهنگ و هنر و شعر و مقاومت فلسطين تقديم مى كنيم و توجه خوانندگان علاقمند را به برخى ديگر از آثار او كه همواره زينت بخش سايت ما (ستون فلسطين) بوده جلب مى‌كنيم.


انديشه و پيكار
- - - - - - - - - - - - - - - -
(شاعر در اين اثر كه كمتر از يك ماه پيش، يعنى در ۲۲ ژوئيه گذشته سروده، با طنزى گزنده وضع كنونى اعراب را كه راه حلى برايش نمانده به تمسخر مى‌گيرد.)

سناريو از پيش آماده شده است

محمود درويش


فرض كنيم الآن ما فرو افتاديم
من و دشمن،
فرو افتاديم از فضا
در گودالى...
چه خواهد شد؟

سناريو از پيش آماده است:
ابتدا بختمان را انتظار مى‌كشيم...
شايد نجات دهندگان ما را اينجا بيابند
و طناب نجات برايمان بيندازند
آنوقت او ميگويد: من اول
و من ميگويم: من اول
او مرا ناسزا ميگويد و بعد من به او ناسزا ميگويم
بى هيچ فايده اى،
طناب كه هنوز نرسيده است.../

بنا بر سناريو:
من پيش خودم زمزمه ميكنم كه:
اين را ميگويند خودخواهى آدم خوش بين
بى آنكه بخواهم بدانم كه دشمنم چه ميگويد

من و او
شريكيم در يك دام
و شريكيم در بازى احتمالات
انتظار ميكشيم طناب را... طناب نجات را
تا برسيم هركدام جداگانه
و بر لبهء گودال - پرتگاه
به آنچه هنوز برايمان باقى ست از زندگى
و جنگ...
اگر توانستيم نجات بيابيم!

من و او
مى ترسيم با هم
و هيچ حرفى با يكديگر نمى زنيم
از ترس... يا چيز ديگر
آخر ما دو دشمنيم.../

چه پيش خواهد آمد اگر اژدهايى
طبق صحنه هاى سناريو
همينجا سر برسد
و فش فش كند تا ما دو ترسيده را با هم ببلعد
من و او؟

بنا بر سناريو:
من و او شريك خواهيم شد در كشتن اژدها
تا هر دو نجات يابيم با هم
يا هريك جداگانه...

اما هرگز زبان نخواهيم گشود به سپاسگزارى و تبريك
براى آنچه با هم انجام داده ايم
زيرا نه ما، بلكه غريزه
به تنهايى از خويش دفاع كرده
و غريزه هم كه ايدئولوژى ندارد...

گفتگو هم نكرده ايم
به يادم آمد مفهوم گفتگوها
در بيهودگى مشترك
وقتى پيش از اينها به من گفته بود:
آنچه مال من شده مال من
آنچه هم مال تو ست
مال من
و مال تو!

با گذشت زمان، زمان كه ماسه است و كف صابون
آنچه بين ما ست و ملال شكستند سكوت را
گفت: چه بايد كرد؟
گفتم: هيچ... همهء احتمالات را مى‌آزماييم
گفت: اميد از كجا مى‌آيد؟
گفتم از فضا
گفت: آيا فراموش نكرده اى كه من ترا دفن كرده ام در گودالى
اين چنين؟
گفتم چيزى نمانده بود فراموش كنم زيرا فردايى بى باران
دستم را محكم گرفت و كشيد... و خسته شد، دور شد
به من گفت: آيا حالا با من مذاكره ميكنى؟
گفتم: بر سرِ چه با من مذاكره ميكنى الآن
در اين گورچال؟
گفت بر سرِ سهم خودم و سهم تو
از بيهودگيمان و از گور مشتركمان
گفتم: چه فايده؟
زمان از دست ما گريخت
و سرنوشت از قاعده منحرف گشت
اينك قاتلى و مقتولى
در يك گودال خوابيده اند
... و بر شاعرى ديگر است كه سناريو را پى گيرد
تا آخرش!
(ترجمه از متن عربى: تراب حق شناس)


نشانى سايت محمود درويش با آثارى از وى به عربى و انگليسى: www.mahmouddarwish.com


منبع: www.peykarandeesh.org

۱۱ شهریور ۱۳۸۷

معرفی کتاب

معرفی کتاب: حملات دگمارویزیونیستی علیه اندیشه مائو را در هم بشکنیم!

اگر می خواهید بدور از ابراز نظرها و سخن پردازیهای رایجی که برعلیه انقلاب چین و اندیشه رفیق مائو بر سر زبانهاست نگاهی واقع بینانه و از موضعی انقلابی نسبت به عملکرد رفیق مائو و واقعیت انقلاب چین داشته باشید؛ اگر می خواهید ماهیت ابتذال و نخ نمایی بودن اتهاماتی مثل "دهقانی بودن خط مائو" و ... صدها اتهام دیگر چون این را که در آن زمان از سوی دولت رویزیونیست و خائن اتحاد شوروی علیه مائو و انقلاب چین به کار رفت و امروزه همانها تبدیل به قرقره گلوی جریانهای از راست راست(روزنامه های جمهوری اسلامی و فعالین سیاسی بریده) تا نیروهای به اصطلاح چپ و انقلابی (سلام دموکرات و منصور حکمت و تروتسکیستها) شده است بشناسید، شما را به خواندن این پلمیک جلب می کنم. این کتاب را می توان شرح کاملی از آنچه در چین انقلابی و به رهبری رفیق مائو روی داد دانست. این کتاب در ذیل هدف پاسخ دادن به اتهامات دگمارویزیونیستی خوجه به اندیشه انقلابی مائو(رهبر وقت حزب کار آلبانی) مسائلی از انقلاب چین را باز می کند و نظرات و عملکرد مائو در این موارد را می آورد که خواندن آن برای کسانی که مدت مدیدی است از مائو و انقلاب چین چیزی جز همین اتهامات و انگهای رویزیونیستی و البته در جلدهای رنگارنگ(اسلامی گرفته تا حکمتیستی) چیزی نشنیده ایم تازگی فراوانی دارد. خواندن جدی و دقیق این اثر را به دوستان و رفقایی که هنوز به عمل انقلابی می اندیشند و چاره ایران را انقلاب پرولتری قدم گذاشتن در راه سوسیالیسم می دانند توصیه می کنم.

از طرفی پیشنهاد می کنم به نارسایی ها و کمبودهای این کتاب یعنی عدم پرداختن به مسئله چرایی و چگونگی گردش به راست دولت جمهوری خلق چین و سیاستهای اشتباه آمیز حزب کمونیست چین در روابط بین الملل در دهه هفتاد و تحت هدایت مائو تسه دون دقت شود و سعی گردد این قضیه از کانال های دیگری مورد پیگیری قرار گیرد.

برای خواندن این کتاب اینجا را کلیک کنید.


گورکن

۵ شهریور ۱۳۸۷

مــا و مسئله اعدام

مـــــا و مسئله اعدام

کمونیست ها مادامی که به دامان لیبرالیسم و مصلحت طلبی بورژوا مآبانه در نغلطیده باشند نمی توانند اعدام و ضرورت آن را بطور کامل نفی کنند.

کمونیستها یاد می گیرند دید طبقاتی و جستجوی منافع طبقاتی را در برخورد با هر مسئله ای، خرد و کلان به کار ببرند. این جوهره یک برخورد کمونیستی واقعی است. مسائل هر چه حساس تر باشد و هر چه نتایج حاصله از تحلیل ما جنجال برانگیز تر باشد بیشتر موظفیم تا در به کاربستن متد مارکسیست لنینیستی در برخورد با پدیده مورد نظر جدی و با وسواس عمل کنیم. یعنی آنکه فارغ از کمپین های هیستریک و تبلیغاتی که ممکن است از نتایج بحث و ابراز نظر ما و از سوی لیبرالیستها و سوسیال هومانیستها برخیزد باید تنها و تنها یک ملاک را برای ارائه نظرات خود مورد توجه قرار دهیم. مارکسیسم لنینیسم. یعنی دست بردن به ریشه های طبقاتی هر مسئله اجتماعی، و فرموله کردن آن مسئله بر اساس منافع طبقاتی و رسیدن به نتایج عملی در راستای نفع و برتری طبقه کارگر در میدان مبارزات طبقاتی. و این به معنی هر چه روشن تر کردن راه انقلاب پرولتری است. مارکسیسم لنینیسم هیچگاه از موضع اخلاق حاکم بر جامعه حرکت نمی کند و هیچگاه اسیر و مرعوب رایجات و "جا افتاده" های اخلاقی و روانی موجود نمی شود. برعکس هر آینه به نقد این سنتهای ارتجاعی بورژوازی می رود و آنها را به مبارزه می طلبد. که اگر چنین نکند جوهره انقلابی و طبقاتی خود را از دست می دهد و چیزی می شود در ردیف ایدئولوژیهای بورژوازی چپ نما نظیر سوسیال هومانیسم و کمونیسم کارگری و ...

عیار مارکسیسم لنینیسم این تنها راه رهایی طبقه کارگر و همه زحمتکشان و رنجبران از دنیای زور و ستم و چپاول در برخورد با مسائل بغرنج مبارزاتی و انقلابی و موضع گیری در قبال آنها مشخص می گردد. یکی از این مسائلی که در شرایط فعلی می تواند نشان دهد یک سازمان، حزب یا خط سیاسی چقدر مارکسیست لنینیستی است برخورد با مسئله اعدام است. شاید بتوان گفت مسئله مجازات اعدام بخودی خود مسئله ای بغرنج نیست و شاید در شرایط و در روزگاران پیش این مسئله کاملا برای کمونیستها و انقلابیون حل شده بود ولی از آنجا که هیچ مسئله ای در انتزاع از شرایط پیرامونی اش قابل بررسی نیست می بینیم که همین مسئله اعدام که سالها پیش به طور کامل یک مسئله حل شده بود امروز به یک وادی جدال لفظی و ایدئولوژیک نیروهای چپ بدل شده است. می توان دو نظریه را در این باره عمده تلقی کرد. یک عده معتقدند که اعدام باید بطور کامل و بدون بروبرگرد ملغی شود و عده ای دیگر مشروط بودن الغای این حکم را خواستارند یعنی آن را وابسته به شرایط مبارزات طبقاتی در جریان و حتی آن را در بعضی موارد اجتناب ناپذیر می دانند. کدام درست می گویند؟ به این خواهیم پرداخت. ما طرفدار کدام نظریه ایم؟ البته گروه دوم.

مسئله اعدام یک مسئله کلی است. مثل اخلاقیات. مثل ارتش. مثل جنگ. مثل علم. مثل دولت. مثل ایدئولوژی. و به خودی خود مسئله ای مجرد. یعنی بریده از پایگاه و بستر طبقاتی مشخص. نمی توان جنگ را بطور کلی نفی کرد. چرا؟ چون بطور کلی عادلانه بودن یا نبودن آن مبهم است. چون معلوم نیست این جنگ در راستای ترقی و تکامل تاریخی است یا در جهت عکس آن. جنگ آزادیخواهانه و انقلابی است یا جنگ امپریالیستی. سوسیال هومانیستها که مخالف هر گونه جنگی هستند به قول لنین "دست از مارکسیسم شسته اند". دولت چه؟ آیا می توان منکر دولت در هر حالتی شد. می توان مخالف هر گونه قدرت دولتی بود. کمونیستها تنها مخالف دولتهای بورژوازی و ارتجاعی هستند و با آنها مبارزه می کنند ولی می دانند لاجرم بعد از سرنگونی قدرت دولتی باید دولت طبقه کارگر، دیکتاتوری پرولتاریا برقرار شود تا به ضروریات تاریخی پاسخ داده شود. موافقت با دولت در هر حالتی و مخالفت با آن در هر حالتی دو انحراف سوسیال دموکراسی و آنارشیسم است و نه کمونیسم. ایدئولوژی چطور؟ می توان مخالف هر گونه ایدئولوژی بود؟ به صرف اینکه ایدئولوژی با آگاهی و علم فرق دارد. باز هم نمی توان کمونیست بود و مخالف هر گونه ایدئولوژی. کمونیسم به نوبه خود ایدئولوژِی طبقه کارگر است و این به معنای سنگر طبقه کارگر است علیه ایدئولوژی بورژوازی. کیفر قضایی در هر درجه از شدت و بویژه مسئله جنجالی اعدام را نیز نمی توان طبقاتی بررسی نکرد، زیرا نظام طبقاتی بر هر مسئله اجتماعی در بطن خود تاثیر می گذارد و ماهیت آن را تشکیل می دهد. تمام مناسبات طبقاتی حاکم بر جامعه لاجرم در هر مسئله اجتماعی انعکاس می یابد.

کیفر اعدام نیز یک مسئله طبقاتی است و باید با این رویکرد بررسی شود. مسئله اعدام را تنها می توان در پرتو طبقات ذینفع در این مسئله بررسی کرد و از این بررسی به نتایج منطبق با اصول مارکسیسم لنینیسم رسید. یعنی اینکه باید قبل از اعدام به حقانیت یا عدم حقانیت و مترقی بودن یا ارتجاعی بودن نظام حاکمی که در آن حکم اعدام اجرا می شود دقت کرد. در اینجا که اعدام صورت می گیرد چه طبقه ای حاکم است و این حکم چه نظام اقتصادی اجتماعی را بازتولید می کند و از گزند دشمنان و مخالفینیش مصون می دارد؟ در صورتی که سرمایه داری حاکم است و دست به اعدام و تیرباران و قتل انسانها می کند طبقه کارگر نمی تواند آن را مجاز بشمرد و به عادلانه و حقانیت این حکم رای دهد که 180 درجه بر عکس آن را یکی از حلقه های زنجیری سیستم استثمار، سرکوب، کشتار و خفقان برمی شمرد.

اعدام در حاکمیت سرمایه داری اعلان جنگ به طبقه کارگر و نیروهای مترقی است حتی اگر مستقیما علیه آنها بکار نرود. برعلیه منافع طبقه کارگر است حتی اگر بر علیه منافع آنی آنها نباشد. حتی اگر علیه دزدان و مجرمان و متجاوزین "واقعی" اعمال شود. مگر جز این است که دزدی، جرم و هرگونه ناهنجاری اجتماعی ریشه در سوخت و ساز همان جامعه دارد و برآمده از شرایط طبیعی بقای همان جامعه است. این نشانه های تناقضات و بحران ذاتی نظام سرمایه داری است که اینگونه از این منافذ بیرون می زند و گندیدگی و پوسیدگی سرمایه داری را به منصه ظهور می رساند. اما دستگاه قضایی و مجازات سرمایه داری با اعدام مجرمین، قاتلین، متجاوزین و ... نواقص خود را اصلاح یا جبران نمی کند که برعکس به دفتر عداوت خود علیه طبقات ستم کش و مردمی که بر آنها حکومت می کند برگ خونبار دیگری می افزاید و از در دیگری خونخواری و ددمنشی خود و در عین حال جدیت و قاطعیتش در حفظ حاکمیت سرمایه داری را نشان می دهد.

خلاصه کلام اینکه کمونیسم ابتدا بستر طبقاتی که این امر یعنی اعدام در آن رخ می دهد را می سنجد و اگر آن بستر در راستای منافع طبقه کارگر نبود یا سر راست در راستای عداوت و دشمنی و مکیدن شیره جان او بود، نه تنها اعدام که کلیه "صدور احکام قضایی" در هر درجه ای از شدت را برای هرکس، محکوم می شمرد و علیه آن موضع می گیرد. ولی مسلما موضع کمونیستها در قبال مقوله اعدام در دولتهای برآمده از انقلاب و در بستر نظامهای نوین اجتماعی کپی موضع آن در قبال مسئله اعدام در کشورهای تحت نظامهای سرمایه داری و مرتجع نیست. این مسئله باید از موضع طبقاتی و از زاویه مصلحت آنی و آتی طبقه کارگر سنجیده شود. سوسیال هومانیستها که با دیدن قاطعیت طبقه کارگر انقلابی در برابر ضد انقلاب، جاسوسان، ژنرال های کمر بسته به نابودی نظم نوپای سوسیالیستی، خائنین، کودتاچیان و توطئه گران در انقلاب اکتبر و همچنین دیگر انقلابها نظیر چین و ویتنام و ... جلوتر از همه مرتجعین عالم به تخطئه و لجن پراکنی علیه این انقلاب خطرناک و فاجعه آمیز پرداختند و آن را به زعم خود تقبیح کردند برایشان منافع طبقه کارگر در این جدال طبقاتی هیچ اهمیتی نداشت و تنها چیزی که این میان برای این قشر روشنفکر بورژوازی حائز ارزش بود حفظ اخلاقیات، انسان مداری و حفظ کرامت انسانی و مزخرفاتی از این ردیف بود. برعکس واقع گرایی کمونیستی حکم می کرد عملی را انجام داد که ضرورت می طلبید. یعنی اجرای حداکثر قاطعیت علیه بورژوازی که هر چند سرنگون شده بود اما همچنان هار و افسار گسیخته مقاومت می کرد و برای بازگرداندن آب رفته به جوی از هیچ جنایت و توطئه ای نیز دریغ نمی کرد. بورژوازی که در همه جبهه ها و حتی در درون حزب کمونیست به مبارزه با انقلاب و خط کمونیستی برخاسته بود و باز هم این او بود که ابتدا دست به زور برده بود و قهر ضد انقلابی را پیشه کرده بود. اعدام انقلابی نیز به مثابه یکی از تاکتیکهای نشان دادن قاطعیت انقلابی و دفاع از دستاوردهای مبارزه کبیر پرولتاریا و رنجبران انقلابی به کار بسته شد.

اعدام تنها در حکومتهای مترقی و انقلابی به کلی مردود نیست و از موضع مارکسیستی لنینیستی قابل بررسی است زیرا در این جوامع می تواند به نفع طبقه کارگر باشد و البته هم می تواند به ضرر او تمام شود. پس باید با وسواس و دقت در صدور و اجرای این حکم و تعیین شکل آن که لاجرم با شکل آن تحت حاکمیت بروکراتیک سرمایه داری متفاوت است عمل کرد. البته این که می گوییم اعدام تنها در حاکمیت های مترقی و سوسیالیستی از سوی کمونیستها به طور مشروط قابل بررسی است به این معنی نیست که اعدام انقلابی، اعدامی که در بستر نظام ارتجاعی حاضر، از سوی نیروهای انقلابی و کمونیست علیه سردمداران و نیروهای سرکوب رژیم حاکم به اجرا در می آید از نقطه نظر مارکسیستی مردود است و مورد پذیرش نیست. برعکس این اعدام خود بخشی از تحقق نظام سوسیالیستی است و قدمی است در این راه و بنابراین در همین حیطه قابل بررسی است. که آیا این اعدام مشخص با توجه به شرایط مشخص، با تحلیلی صحیح و منطبق بر اصول مارکسیسم لنینیسم صورت گرفته است و سازنده است یا نه انحرافی است به چپ و مخرب. این مسائل قابل بررسی است و کمونیستها خود را موظف می دانند بجای تحریم هرگونه اعدام و شانه خالی کردن از زیر بار برخورد اصولی با این مسئله به سبکی لیبرال منشانه، آن را بر اساس منافع طبقاتی، مرحله مبارزه طبقاتی و در راستای پیشرفت و تعالی هژمونی طبقه کارگر مورد برخورد و آنالیز قرار دهند. کمونیستها نه تنها مخالف برخورد لیبرالیستی و منطبق با رایجات "حقوق بشری" در برخورد با مسئله اعدام هستند که تعلل در قاطعیت علیه ضد انقلاب را در شرایط حساس و گره گاههای بحرانی مبارزات انقلابی علنا خیانتی به منافع پرولتاریا و انقلاب پرولتری می دانند.

طبقه کارگر و انقلابیون نمی توانند دربرابر حاکمانی که سالها با سرکوب و قتل و چپاول زندگی را بر نسل اندر نسل انسانهای زحمتکش و رنجبر جامعه سیاه کرده و آنان را زیر یوغ بردگی و بندگی کبود و چروکیده کرده اند و به عبارت واضح تر حکم اعدام را روزانه و دم به دم (نه بصورت متعارف و با شکل مرسوم ولی دقیقا با همان ماهیت ) با تحمیل استثمار، چپاولگری، جنگ افروزی، سرکوب، محرومیت از حق تحصیل، محرومیت از حق سخن گفتن به زبان مادری، اشاعه خرافات و فرهنگ ارتجاعی، مسلح کردن نیروهای ارتجاعی و ضد مردمی و انداختن آنها به جان مردم، محرومیت مردم از حقوق اولیه زندگی، مجبور کردن هزاران انسان به زندگی در حلبی آبادها و هتل کارتونها و .... علیه خلق اعمال کرده اند، سیاست مدارا و اخلاق مداری را پیگیری کند. برعکس موظف است تمام توان خود را در گرفتن سرنیزه جلاد صرف کرده و بی معطلی آن را بر قلب چرکین دشمن بنشاند.

این انتقام و این اعدام انقلابی هر چند از سوی "دیدبان حقوق بشر" و تمام ایادی سرسپرده سرمایه با قاطعیت هر چه تمام تر محکوم خواهد شد و از سوی اخلاق سرمایه داران یک عمل به غایت جنایتکارانه و فاجعه آمیز تلقی می شود، اما چه باک. طبقه کارگر و زحمتکشان انقلابی که برای ساختن دنیای نوین برمیخیزند و در این راه حاضرند بر جنازه هر مرتجع و مزدوری گام بگذارند این عمل را نه تقبیح که تکریم می کنند، از آن پرچمی می آرایند و چون یک سنت انقلابی آن را پاس می دارند.

شهریور 1387

۱۹ مرداد ۱۳۸۷

نقش سازمان سیا در جنگ سرد قدیم

مقاله انتخابی

نقش سازمان جاسوسی ” سیا”

در دوره جنگ سرد قدیم

قسمت اول و دوم

ن. ناظمی ـ شهريور ١٣٨٦

سازمان امنیتی ” سیا” نقش فراگیر کلیدی در پیشبرد سیاست های طبقه ی حاکمه‌‌ی آمریکا در دوره‌ی جنگ سرد قدیم ایفا می کرد. به غیر از نقش کلیدی که “سیا” در آماده سازی و پیاده کردن نزدیک به ٥٢ فقره کودتای نظامی در کشورهای آفریقا، آسیا ، اقیانویسه ، آمریکا لاتین و جزایر کارائیب به‌عهده داشت ، این سازمان جاسوسی در گسترده های دیگر نیز فعالیت کرده‌است.

درباره گستره های متنوعی که در آنها “سیا” وارد عمل شده و فعالیت می‌کرد، کتاب ها و مقالات متعددی در پنجاه و پنج سال که از تأسیس این سازمان می‌گذرد نوشته شده اند که بررسی آنها برای تحلیل گران و مورخین و فعالین سیاسی حائز اهمیت می‌باشند.خود سازمان سیا در ماه ژوئن ٢٠٠٧ مجبور شد که تحت فشار افکار عمومی در جهان و به‌ویژه در آمریکا ، دست به انتشار اسناد و گزارشات محرمانه‌ی ” سیاه” در پنجاه و پنجمین سال تولد خود بزند. این اسناد و گزارشات که فعالیت های غیر قانونی و جنایات سازمان ” سیا” را در اکناف جهان از سال ١٩٥٣ ( سال کودتای ٢٨ مرداد١٣٣٢) تا سال ١٩٧٣ ( کودتای یازده سپتامبر در شیلی و قتل سالوادور آلنده)می‌گیرند ، از طرف مایکل هیدن رئیس ” سیا” در سخنرانی اش در ٢١ ماه ژوئن ٢٠٠٧ در کنفرانس مورخین سیاست خارجی” به اسم ” جواهرات خانواده‌گی” موسوم شد، این اسناد و گزارشات که فقط بیست سال از فعالیت های سیا را در دوره ١٩٥٣-١٩٧٣ در بر می‌گيرند، حاوی مطالبی است که در این‌جا به بررسی بخشی از آنها می پردازیم:

تلاش در ترور و قتل رهبران جنبش های رهایی بخش ملی و کمونیست ها در کشورهای جهان سوم: به‌طور نمونه پیشنهاد به شاه ایران در پاییز ١٩٥٣ که صلاح است که او بعد از دستگیری دکتر حسین فاطمی که بعد از وقوع کودتا مخفی شده بود، او را اعدام کند. این پیشنهاد که از طرف سفیران آمریکا و انگلیس در یک ملاقاتی خصوصی با حمایت و عنایت ماموران عالی‌رتبه ” سیا” به شاه تسلیم شده بود، در سال ١٩٥٤ بعد از دستگیری فاطمی و محاکمه‌ی قلابی و غیرقانونی وی، به‌مورد اجرا گذاشته شد. نمونه های دیگر این نوع ترورها و قتل ها توسط سازمان” سیا ” قتل پاتریس لومومبا رهبر کشور کنگو در سال ١٩٦٠ و ترور سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی در جریان کودتای ١١ سپتامبر ١٩٧٣ بود. در این دوره سازمان ” سیا” تلاش کردد که حداقل در هفت نوبت فیدل کاسترو را نیز ترور و یا مسموم سازد، ولی موفق نشد.

یک بار”سیا” به رهبر مافیای شیکاگو ( سام جیانکانا) متوسل شد که از طریق تزریق یک قرص سمی ( که توسط خود سیا ساخته شده بود) به غذای کاسترو، او را به هلاکت برساند. جاسوسی در داخل آمریکا برای شناسایی فعالین سیاسی چون ملکم ایکس، رهبران ” حزب پلنگ های سیاه ” و ….. خذف فیزیکی آنان از طریق ترور و عموما از طریق آدم ربایی نيز ازآن جمله اند. شایان ذکر است که طبق قانون اساسی آمریکا و مقررات دولتی قرار بر این است که نوع جاسوسی در داخل آمریکا توسط ” اف بی آی” ( دفتر فدارل تحقیقات) که یک نهاد سری پلیسی در داخل وزارت دادگستری آمریکا است ، انجام گردد و ” سیا” فقط ماموریت دارد که در خارج از آمریکا به جاسوسی و آدم ربایی اقدام ورزد.

نفوذ در داخل احزاب و سازمانهای چپ و به‌ویژه کمونیست ها و روخوانی هر نامه ای‌که از آمریکا توسط افراد و یا سازمانها به کشورهای شوروی، چین و …. توسط پست فرستاد می شد: باید اضافه کرد که امر نفوذ در داخل سازمانهای چپ توسط ” سیا” در جهت ایجاد انشعاب ، تشتت فکری و بدگمانی در بین اعضاء و بالاخره تضعیف و انحلال این سازمانها بیش از سی سال پیش توسط سیمور هرش طی مقالاتی در سالهای ١٩٧٢-١٩٧٤ بر ملا گشته بود. گستره‌ی فرهنگی که درآن “سیا” نقش کلیدی مهمی را در دوره ” جنگ سرد” بازی می‌کرد، در کشورهای مختلف جهان بود. در این زمینه ” سیا” تلاس می‌کرد با اشاعه‌ی اندیشه های ضد برابری و ضد کمونیستی از طریق نفوذ و سپس تأثیر گذاری برروی نهادهای فرهنگی و روشن‌فکران، از یک سو جنبش های رهایی بخش ملی را اخته و تضعیف سازد و از سوی دیگر با تبلیغات علیه ” کمونیزم بین المللی”، ” خطر سرخ” و ” خطر زرد” اقشار مختلف مردم به‌ویژه شاعران ، نویسنده‌گان و دیگر روشن‌فکران بینابینی را از مبارزه در راه هر نوع برابری طلبی و آزادیهای دموکراتیک متوقف ساخته و توجه اکثر آنها را به حمایت و جانب‌داری از سیاست کاخ سفید و ” دنیای آزاد” جلب سازد.

“سیا” از طریق گروههای متعلق به خود و با استفاده از بینادهای سرشناسی مثل ” بنیاد فورد”، و ” بنیاد راکفلر” و بعد ” بنیاد هریتاژ” و ” بنیاد موقوفات ملی برای دموکراسی” (NED) در سامانه‌ها ی فرهنگی کشورهای مختلف جهان نفوذ کرده و در مواقع گوناگون سازمان‌دهی کنفرانس های فرهنگی و نمایش‌گاههای هنری و کنسرت های با شکوه را به عهده می‌گرفته است. مضافاً ” سیا” آثار نویسنده‌گان و شاعرانی را که خط و سیاست جهانی واشنگتن را تصدیق و یا مورد توجیه قرار می‌دادند، منتشر می‌ساخت و در مواقع متعددی در گسترش هنرهای انتزاعی (آبستره) در رودر روئی با آثار هنری و ادبی که دارای محتوای ضد نظام جهانی سرمایه و یا پیام اجتماعی بودند، نقش اساسی بازی می‌کرد. ” سیا ” در دوره‌ی ” جنگ سرد” قدیم به خیلی از روشن‌فکران در کشورهای مختلف جهان، منجمله در خود آمریکا، کمک مالی می‌کرد. بعضی از این روشن‌فکران به طور مستقیم و آگاهانه از ” سیا” حقوق دریافت می‌کردند و بخش مهم دیگری نیز که به طور” غیر مستیم” حقوق بگیر بودند، بعداً ادعا کردند که هیچ وقت آگاهی نداشتند که در تهیه و اجرای پروژه های فرهنگی ” سیا” دست داشته اند. البته خیلی از روشن‌فکران و هنرمندان ضد نظام جهانی سرمایه موفق شده بودند که به هویت این روشنفکران سیاسی و” امنیتی” حقوق بگیر در آن دوره آگاهی یابند و لذا در برخورد با آنها احتیاط لازمه را به‌جا می آوردند. ولی آن‌چه که در این‌جا شایان توجه است این‌است که در آن دوره بودند روشن‌فکران و استادان حقوق بگیری که سالها با معرفی و جا زدن خود به عنوان سمپات و حامی جنبش های صلح خواهی، استقلال خواهی و ضد امپریالیستی نه تنها موفق شدند که با مهارت هویت خود را از انظار و توجه روشن‌فکران ضد نظام جهانی پنهان نگهدارند، بلکه با توسل به ترفندهای جاسوسی موفق شدند که در میان فعالین سیاسی چپ ، ملی گرا و دموکرات مقام و منزلتی کسب کنند و به محفل ها و دوره ها و جرگه های آنان نفوذ کنند. در این‌جا در ارتباط با ایران باید از دو نفر محقق و روشن‌فکر – دکتر دانلد ویلبرو دکتر ریچارد کاتم – نام برد. این دو روشن‌فکر که در سالهای مبارزاتی ملی شدن صنعت نفت و در دوره ٢٧ ماهه‌ی حکومت ملی دکتر مصدق در ایران زنده‌گی می کردند.، به‌قدری با مهارت و هوشیاری به حمایت خود از خواسته های استقلال طلبانه و دموکراتیک مردم ایران تظاهر می کردند که تعداد قابل توجهی از روشن‌فکران آنها را به محافل سیاسی خود دعوت کرده آنها را ازتبار هاوارد باسکرویل محسوب می‌داشتند. غافل از این‌که این دو محقق و استاد دانش‌گاه در آن سالهای پر تلاطم، به‌طور مستقیم برای سازمان ” سیا” کار می‌کردند. دونالد ویلبر که چندین سال در دانش‌گاه تهران تدریس می کرد و مورد اعتماد دانشجویان خود بود، با ماموران عالیرتبه نظامی و سیاسی ” سیا ” که در نیمه‌ی دوم سال ١٣٣١ (بعد از پیروزی قیام تاریخی سی تیر ١٣٣١) و در نیمه‌ی اول سال ١٣٣٢ ( بعد از قتل محمود افشار طوس ، رئیس شهربانی وفادار دولت ملی ) خود را برای اجرای ماموریت ایجکس ( کودتای بیست و هشت مرداد ١٣٣٢) آماده می‌کردند، تماس مستقیم و دائمی داشت. بعد از پیروزی موفقییت آمیز کودتای ٢٨ مرداد ، ویلبر نتیجه گیری و جمع بندیهای این ماموریت را در یک کتاب به عنوان یک رهنمود به رشته تحریردرآورد. این کتاب به عنوان یک رهنما سالها مورد استفاده‌ی کودتاچیان در اکناف جهان به‌ویژه در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین قرار گرفت.

کاتم نیز سالها در دوره اقامت خود در تهران با تظاهر به حمایت از جنبش ملی گرایی و ملی شدن صنعت نفت، روشن‌فکران زیادی و ازجمله ملی گرایان ، را خاطرخواه خود ساخت. بعد از بازگشت از ایران به آمریکا ، کاتم کتابی به نام ” ناسیونالیسم در ایران ” در سال ١٩٦٤ منتشر کرد که در آن حمایت خود را از مبارزات ملی مردم ایران و رهبریی مصدق اعلام کرد. در دهه ١٩٦٠ ، کاتم در میان دانش‌جویان ایرانی مقیم آمریکا، به عنوان یک روشن‌فکرمحقق آمریکایی معروف گشت و در سال ١٩٧٠ رسماً از شرکت در جنبش های دو هزار و پانصد ساله خود داری کرده و درعوض دعوت دانش‌جویان درون کنفدراسيون را برای سخنرانی در کنفرانس های ضد جشنهای دو هزارو پانصد ساله پذیرفت. هویت امنيتی کاتم هیچ‌وقت وتا زمان فوت او که در اواسط دهه‌ی ١٩٩٠اتفاق افتاد، بر ملا نگشت. درسال ٢٠٠٣ ، در پنجاهمین سال‌گرد کودتای بیست و هشت مرداد ١٣٣٢، اسناد و مدارک متعددی از طرف وزارت امور خارجه‌ی آمریکا به‌همین مناسب برای اولین بار منتشر شد، که نشان داد که کاتم نیز مثل بعضی از روشن‌فکران محقق، سالها در خدمت و حقوق بگیر سازمان”سیا” بوده و در جریان اقامتش در ایران با کرمیت روزولت و دیگر دست اندرکاران کودتای بیست و هشت مرداد در تماس بوده است. تعداد این نوع روشن‌فکران و هنرمندان حقوق بگیر از”سیا” درخود آمریکا و کشورهای اروپایی در سالهای اوج‌گیری ” جنگ سرد” قدیم دو چندان بود. نشریات تحقیقی متعددی توسط روشن‌فکران در این دوره درآمریکا و در اروپا انتشار می‌يافتند که مدیران و سردبیران آنها به طور ” مستقیم ” و یا “غیرمسقیم” از “سیا” حقوق و یا کمک مالی می‌گرفتند ، اهم این نشریات عبارت بودند از: “Encounter” New Leader”” “Kenyan Review” “Partisans Review” . این نشریات و گرداننده‌گان آنها در ظاهر وانمود می‌کردند که به احزاب حاکم درون حاکمیت در آمریکا تعلق ندارند و حتی با سیاست های آنها مخالفند. در میان روشن‌فکرانی که از “سیا” کمک مالی گرفتند و عموماً در نشریات فوق مقالات انتقادی می‌نوشتند، نام اشخاص زیر ذکر گردیده اند:

- ایروین کریستول – ملوین لسکی - اسایاه برلین - استفن اسپندر شاعر و سردبیر مجله Encounter در لندن – سعیدی هووک ( فیلسوف و سردبیر مجله “Partisan” )– مکوین لسکی ، سردبیر”The New Leader “ دانیل بل ناشر – درایت بل ناشر – دوایت مک public Interest- چلاد میلوش –رابرت لوول -اروین هوو ناشر مجله “Dissent” هانا آرنت(نويسنده کتاب ” ریشه های توتالیتاریسم” - ماری مک کارتی ( نویسنده و ژورنالیست معروف).

این نویسنده‌گان با نشر مجلات و گاهنامه های مختلف در پنجاه و چهار سال دوره ” جنگ سرد” قدیم (١٩٤٧-١٩٩١) دارای نام و مقام بوده و جزو روشن‌فکران شاخص و سرشناس محسوب می‌شدند. ولی تا زمان چاپ کتاب ” سیا ” و ” جنگ سرد فرهنگی” توسط خانم فرانسیس ساندرز در سال ١٩٩٨، بسیاری از مردم و فعالین سیاسی نمی دانستند که این افراد معروف و “سرشناس” به طور مستقیم و غیر مستقیم از ” سیا” حقوق می‌گرفتند.

در کشورهای اروپایی نیز “سیا” روشن‌فکران ضد کمونیست و ضد جنبش هایی برابری طلبی را تحت عنوان ” چپ دموکرات” “لانسه” و محبوب می‌ساخت. این روشنفکران شامل چپ های سابق مثل اگناسیوسیلونی، استفن اسپنسر، آرتورکوستلر، ریمون آرون ، جورج اورول و آندره ژید بودند.

در دهه‌ی ١٩٥٠، “سیا” با کمک سیدنی هووک برای تشکیل “کنگره‌ی آزادی فرهنگی” هزینه ای سنگین را متقبل شد. این سازمان در واقع یک نوع “ناتو”ی فرهنگی بود که انواع و اقسام چپ های سابق و روشن‌فکران راست ضد شوروی و ضد استالین را متشکل می‌ساخت. زنده‌گی فرهنگی این روشن‌فکران، زنده‌گی پر از مبارزه علیه دست آوردهای اتحاد جماهیرشوروی تحت نام مبارزه علیه ” استالینیسم” و دولت گرائی بود.

این روشن‌فکران به‌ویژه در دهه های ١٩٥٠-١٩٦٠، از منابع مالی هنگفت و فرصت های مناسبی که “سیا” در اختیار آنها می‌گذاشت، استفاده می کردند و از سرمایه داری و ارزشهای حاکم بر بازار در” جهان آزاد ” تحت نام ” فرهنگ غربی” و ارزشهای ” سیاسی آمریکایی و اروپایی ” دفاع می نمودند. آنها با هیاهو تبلیغات وسیع تحت عنوان ” مرگ بهتراز سرخ بودن است”، به ضدیت علیه صلح خواهی ، برابری طلبی و سیاست های ” استالینیستی” در شوروی و چین برمی‌خاستند. در زمان اوج‌گیری مک کارتیسم درآمریکا ، این روشن‌فکران و هنرمندان حقوق بگیر تحت نام مبارزه علیه ” توتالیتاریسم استالینیستی” به دفاع از مبارزات امپریالیست ها در الجزیره ، ویتنام و … پرداخته و سیاست های نژاد پرستانه‌ی رایج در آمریکا را به بهانه ی مبارزه علیه ” کمونیزم بین المللی ” و “خطر سرخ” توجیه می‌کردند.

آن‌چه که در مورد این روشن‌فکران مختلف جلب توجه می‌کند، این است که آنها همیشه خود را به عنوان ” جوینده‌گان حقیقت”، “هومانیست “، ” روشن‌فکران شیدا و یا هنرمندان وارسته و طرف‌دار ” هنر برای هنر” معرفی می‌کردند و بعدها، از این که در دهه‌ی ١٩٥٠ برای ” سیا” کار کرده و حقوق بگیر آن سازمان بودند، اظهاربی اطلاعی” کرده و خودرا به “نادانی” می‌زدند.

چه‌گونه امکان داشت که این روشن‌فکران سالیان درازی متوجه فقدان حتی یک نقد از جانب شان در برخورد به سیاست های نژادپرستانه و امپریالیستی دولت های آمریکا ( درآمریکای لاتین) ، فرانسه در ویتنام (١٩٤٨-١٩٥٤) و الجزیره(١٩٥٦-١٩٦٢)، انگستان در مالایا و برمه (١٩٤٨-١٩٥٣) نگردند! درعرض ١٠ سالی که راسیسم، میلیتاریسم و امپریالیسم آمریکا در دهه‌ی معروف به دوره ی مک کارتیسم (١٩٤٨-١٩٥٧) تشدید یافته بود، این روشن‌فکران به اصطلاح “بی طرف” و “شیدا” در گردهمائی های مختلف فرهنگی و آکادمیک که برپا می‌کردند ، کوچک ترین اشاره و انتقادی به سیاست های نژادپرستانه و امپریالیستی طبقه حاکم آمریکا، نمی کردند.

در این دوره اکثر نشریات اصلی و متنفذ در آمریکا مقالات متعددی را از این نویسنده‌گان و هنرمندان چاپ می‌کردند. ولی در دهه های ١٩٥٠ و١٩٦٠ این نویسنده‌گان و روشن‌فکران که شاهد تجاوزات سیتماتیک و جنایات دولت آمریکا در کشورهایی چون ایران ، گواتمالا، یونان ، کره ، ویتنام و ….بودند، لب تکان نمی دادند.

در اواسط دهه‌ی ١٩٦٠ ، در بحبوحه‌ی اوج‌گیری جنبش چپ، جنبش حقوق مدنی و جنبش ضد جنگ ویتنام، وقتی که فاش شد این روشن‌فکران به نحوی حقوق بگیر “سیا” بودند و وقتی که معلوم شد یکی از سر دبیران مجله‌ی “Encounter ” مامور رسمی ” سیا” بوده ، داد این روشن‌فکران به هوا رفت که اصلا نمی دانستند که ” سیا ” چنان کرده و حتی “عصانیت ” خود را نسبت به سوء استفاده هایی که ” سیا ” از آنها کرده، نشان دادند.

خانم فرانسیس ساندرز به طور دقیق و شفافی منابعی که ” سیا ” از طریق آنها به این روشن‌فکران حقوق پرداخت می کرده است را در پی نویس ها و منابع کتاب معروف خود تحت نام ” سیا ” و جنگ سرد فرهنگی(چاپ نیویورک، ١٩٩٩) ذکر می کند و در جزئیات شرح می هد که این روشن‌فکران تعهد داده بودند که طبق برنامه‌ی ” سیا” عمل کرده و به ” پژوره های ” آن سازمان کمک کنند. یکی از پروژه های ” سیا ” در قلمرو فرهنگی این بود که روشن‌فکران را در کشورهای اروپا، آسیا و آفریقا نسبت به ایده های برابر طلبی ، جنبش های رهایی بخش و سوسیالیستی بدبین سازد.

سالها سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم ، اکثر روشن‌فکران در اروپا ، آسیا و آفریقا به جهت ناملایمات شدید اقتصادی و اجتماعی که در طول جنگ کشیده بودند، نه تنها دارای تمایلات ضد سرمایه داری و به‌ویژه در اروپا بودند، بلکه خواهان فعالیت در سازمانهای رهایی بخش ملی ، احزاب سوسیالیسی و کمونیستی و اتحادیه های کارگری نیز بودند. اکثر روشن‌فکران اروپایی در سالهای ١٩٤٧-١٩٥٦ شدیداً نسبت به سیاست های هژمونی طلبانه‌ی آمریکا که تحت نام مبارزه علیه ” کمونیزم بین المللی ” و ” خطرسرخ ” از طریق اشاعه‌ی تئوری ” پاکس آمریکانا ” ( برقراری صلح و صفا، آزادی و رفاه توسط آمریکا) در کشورهای جهان، به‌ویژه در اروپای غربی اعمال می‌شد، حساسیت پیدا کرده و عمیقا مخالفت خود را ابراز می کردند.

سازمان ” سیا ” برای این که با این روند به مبارزه برخیزد ، دو راه مشخص در ارتباط با روشن‌فکران ضد نظام در اروپا را برگزید. یکم این که سازمان ” سیا ” بخشی از نویسنده‌گان معروف را تشویق کرد که به سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی حمله کرده ویا این که اگر در گذشته از شوروی ، استالین و سوسیالیسم حمایت کرده بودند، اظهار ندامت کنند. درست زمانی که در خود آمریکا سناتور مک کارتی و حامیانش در درون هئیت حاکمه‌ی آمریکا هنرمندان و نویسنده‌گان مترقی و سوسیالیست را در هالیوود مورد تهاجم قرار دادند، در اروپا نویسنده‌گان معروفی چون آرتورکستلر و آندره ژید را با تهدید و تطمیع ، تشویق کردند که ” گناهان” خود را که بیشتر به تزهای توبه نامه شباهت داشت، منتشر سازند.

در اشاعه ی فرهنگ ضد برابری ، ضد کمونیستی و ضد ” کنفرانس باندونگ” و در حمایت و قدر دانی از این نویسنده‌گان و هنرمندان ، سازمان ” سیا ” در نیمه‌ی اول دهه‌ی ١٩٥٠ ، کنگره ها و کنفرانس های متعددی را در شهرهای برلین غربی ، پاریس ، لندن ، میلان و … بر پا کرده و از مشاهیر ضد شوروی معروفی چون اسایاه برلین ، دانیل بل و چیلاو میلوش دعوت کرد که در این گرد همایی ها از فرهنگ ” جهان آزاد ” و ارزشهای حاکمه در کشورهای صنعتی غربی دفاع کرده و به کمونیسم و دیگر اندیشه های برابر طلبی و رهایی بخش که بین جوانان روشن‌فکر و تحصیل کرده شیوع یافته بودند، بتازند. همان‌طور که در صفحاف پیشین اشاره شد، هیچ یک از این هنرمندان و نویسنده‌گان به تجاوزات و جنایاتی که کشورهای امپریالیستی در کشورهای جهان سوم ( آمریکا در کره ،فرانسه در ویتنام و الجریزه ، هلند در اندونزی، انگستان در مالایا و کینا و …..) مرتکب می‌شدند، در مقالاتی که در نشریات متعددی منتشرمی‌کردند، اشاره ی نمی‌نمودند و یا وقوع آن ها را مورد توجیه قرار می‌دادند. وقتی از سیدنی هووک و هم‌کارانش سوآل شد که شما جرا در سخنرانیها و نوشته ها یتان نسبت به جنایاتی که دولت آمریکا هر روز علیه سیاهان در سراسر آمریکا مرتکب می‌شود ، اشاره نمی کنید؟ او در جواب گفت صحبت در مورد این مسایل فرصت خواهد داد که کمونیست ها از این اوضاع سوء استفاده برده و در نتیجه به گسترش نفوذ “کمونیزم ” شدت بخشند. ولی واقعیت این بود که در آن زمان سیدنی هووک و مجله اش ” پارتیزان ” توسط ” سیا ” حمایت مالی می‌شدند. این مجله نیز مثل دیگر نشریات ضد کمونیستی در آن دوره هیچ خریداری نداشت. خود ” سیا” هزاران نسخه از شماره های مختلف این مجلات را خریداری کرده و سپس به صورت رایگان و از طریق پست در اختیار مردم و به‌ویژه دانش‌جویان و استادان، قرارمی‌داد. دوم این که سازمان ” سیا” ، با برگزاری کنسرت های موسیقی ، تئاتر ، بالت ، سمفونی و موسیقی جاز برنامه می‌ریخت تا احساسات ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری رایج در بین دانش‌جویان و روشن‌فکران را در کشورهای مختلف و به‌ویژه در اروپا ، خنثا کند . با برگزاری این نوع برنامه های هنری ” سیا ” قصد داشت که با ایجاد ” هژمونی فرهنگی “، جلو انتقاد از سیاست های اقتصادی ، سیاسی و میلیتاریستی دولت های آمریکا را به‌طور موثری بگیرد. براساس این برنامه ها ، سازمان ” سیا ” می‌خواست به طور مستقیم و غیر مستقیم و با استفاده از محبوبیت آوازه خوانان سیاست پوست آمریکا یی مثل لویی آمسترانگ و ماریان اندرسون ، خشونت و نفرت اروپاییان و به‌ویژه روشن‌فکران را نسبت به سیاست های نژادپرستانه‌ی دولت آمریکا در داخل آمریکا و سیاست های امپریالیستی آن در جهان سوم ، خنثی سازد. والا اگر روشن‌فکران و هنرمندان سیاه پوست در مقابل سازمان ” سیا ” ایستاده‌گی و مقاومت نشان می‌دادند و یا به سیاست های ” جنگ سرد” حاکمین در آثار خود انتقاد می‌کردند، “سیا” دست به کار می‌شد که آنان را به اصطلاح ” غیرقانونی” ساخته و از طریق ” ترور سخصیت” از اعتبار و نفوذ آنها بکاهد. از بهترین نمونه های این نوع هنرمندان شجاع و با شهامت پال روبسون هنرپیشه اپرا، تئاتر و سینمای آمریکا در دهه های ١٩٤٠ و ١٩٥٠ بود که در سازمان سیا ( تحت رهبری الن دالس) و وزارت امور خارجه آمریکا ( تحت رهبری جان فوستر دالس ، برادر الن دالس) او را به خاطر این که حاضر نشد از دولت شوروی انتقاد کند، ممنوع الخروج اعلام کرد و گذرنامه او را که در آن زمان نهایت در کشورهای اروپا و شوروی محبوب بود، باطل ساخت. ریچارد رایت نویسنده نوول معروف ” فرزند بومی” نیز به خاطر انتقاد از سیاست های نژاد پرستانه ی دولت آمریکا ، مورد غضب اولیای امور قرار گرفته و آثارش تا مدت ها يعنی تا آغاز دهه‌ی ١٩٦٠ و اوج‌گیری جنبش فراگیر حقوق مدنی، چاپ نشد. جیمی بالدوین نویسنده‌ی سیاه پوست نیز به قدری مورد اذیت و آزار دستگاههای دولتی قرار گرفت که به‌طور داوطلبانه آمریکا را ترک کرده و سالها در ترکیه به زندگی خود ادامه داد. بدون تردید ، آزار و اذیت و ظلم و ستم توسط ” سیا ” و دیگر نهادهای پلیسی - امنیتی در آمریکا فقط محدود به هنرمندان سیاه پوست نمی‌شد.

در دوره‌ی اوج‌گیری مک کارتیسم در آمریکا ، ” سیا ” طی یک رشته فعالیت های هنری و فرهنگی و با حمایت از هنرمندان و روشن‌فکران طرف‌دار نظام ، تهاجم فرهنگی وسیعی را علیه هنرمندان و نویسنده‌گان مترقی ، برابری طلب و ضد نظام تدارک دید. در همان دوره ، ” سیا ” با هم‌کاری دیگر نهادهای امینی به‌ویژه اف- بی - آی ( دفتر فدرال تحقیقات ) ، لیستی که بعدها به اسم ” لیست سیاه” (Black list) معروف گشت ، تهیه کرد که در آن فهرست اسامی هنرپیشه‌گان ، کارگردانان ، فیلم‌نامه نویسان و ….که دارای اندیشه های ” مضر” ، ” ضد آمریکایی” و ” اشتراکی” بودند، معرفی کرده و آن را در اختیار کمیته های مربوط ” کنگره‌ی آمریکا تحت رهبری سناتور مک کارتی و هم‌کارانش نظير ریچارد نیکسون ، قرار داد. این کمیته تحت عنوان مبارزه علیه ” کمونیزم بین المللی ” ، گسترش ” خط سرخ” و ” چین برباد رفته ” (loss of China ) صدها تن از هنرمندان ، بازی‌گران ، کارگردانان و فیلم‌نامه نویس ها را طی برنامه های متعدد نشست ها و بازپرسی های درون کنگره ای که عملا به ” تفتیش عقاید” (انکیزيسیون قرون وسطا) شباهت داشتند، وادار به بازنشسته‌گی ، تبعید، عزلت و خانه نشینی و اخراج از محل کار خود کرده و زنده‌گی را براکثر آنان مشقت بار و طاقت فرسا ساختند. این تفتیش عقاید ها و تهاجمات به قدری عرصه را بر بعضی از هنرمندان و نویسنده‌گان تنگ کرد که مجبور به ترک وطن گشتند. چارلز ( چارلی ) چاپلین در سال ١٩٤٩ آمریکا را به عزم سوئیس ترک کرد و تا اوایل دهه‌ی ١٩٧٠ به آمریکا آن‌هم به‌عنوان توریست، برنگشت. برتولد برشت (شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی) از آمریکا فرارکرد و تا آخرعمر از طرف وزرات امور خارجه‌ی آمریکا ” ممنوع الورود” اعلام شده و حق برگشت به آمریکا را پیدا نکرد. فیلم معروف ” هم‌شهری من کین ” اثر جاویدان اورسون ولز نزدیک به ده سال حق نمایش نگرفت و خود اورسون ولز تا آخر عمر مورد اذیت و آزار قرارگرفته و مدتها در شرایط بی‌کاری زیست. پابلونرودا ، شاعر معروف شیلی، تحت فشار ” سیا ” از اخذ جایزه‌ی نویل در سال ١٩٦٤، محروم گشت. اکثر هنرمندان و نویسنده‌گان دیگری در دوره جنگ سرد ” قدیم “، به‌ویژه در دوره‌ی عروج مک کارتیسم از طرف دستگاه های امنیتی آمریکا در ” لیست سیاه ” و یا ” لیست ضربتی” قرار گرفته و یا مورد تهاجم ” سیا ” و ” اف - بی - آی” قرار گرفتند، که عبارت بودند از :

- ادوارد دیمتریک ( کارگردان فيلم ( cross fare )) - هاورد فاست ( نویسنده نوول ” اسپارتاکوس)- دالتون ترامبو ( فیلم‌نامه نویس فیلم ” اسپارتاکوس)- زیرو موستل ( کمدین و بازیگر نقش پدر در فيلم ویولون زن پشت بام ) - ژول داسن ( کارگردان فیلم ” هرگز نه یکشنبه ها ” ) - لیل ین ( نما یشنامه نویس سرشناس)،- آرتورمیلر ( نمایشنامه نویس ونویسنده کتاب ” مرگ یک دست‌فروش” ) ، - جان گارفیلو ( هنرپیشه ی اصلی فيلم ” ما بیگانه‌گان بودیم “) - رابرت میچم ( هنرپیشه ی اصلی فيلم ” رودخانه ی بدون بازگشت” ) ، - دنی کی ( کمدین و بازیگر اصلی فيلم ” زنده‌گی اسرارآمیز والترمیتی”)،- استرلینگ هیدن ( هنرپیشه ي فیلم ” قتل”) .

در این دوره به غیر از هنرمندانی که بعد از شناسایی در” لیست سیاه ” قرار گرفتند، هنرمندان زیادی نیز که تحت پی‌گرد قرار داشتند به کشورهای اروپا و کانادا و مکزیک فرار کردند. نزدیک به ١٠ هزار هنرمند، هنرپیشه ، فیلم‌نامه نویس ، کارگردان و ….. شغل خود را از دست داده و تعداد قابل توجهی ازآنان صرفاً به خاطر رابطه ای که با هنرمندان ذکر شده در “لیست سیاه” داشتند ، از استخدام محروم گشتند. شایان ذکر است که در این دوره که نزدیک به ٨ سال طول کشید و به دوره‌ی مک کارتیسم معروف گشت (١٩٤٨-١٩٥٦)، هنرمندان و نویسنده‌گان و فیلسوفان صاحب نام و نفوذ در بین مردم نیز بودند که در خفا و حتی آشکار را با سازمان ” سیا ” هم‌کاری کرده و در این ميان برخی ازمردم نیز بودند که در خفا و حتی آشکارا با سازمان ” سیا ” هم‌کاری کرده و در ” لودادن” و تسلیم اسم و رسم یاران و هم‌کاران‌شان به ماموران تفتیش عقاید کمیته های بررسی ” فعالیت ها ضد آمریکایی “، شرکت داشتند. در صفحات پیشین به تعدادی از این روشن‌فکران فیلسوف در آمریکا و اروپا که عملاً حقوق بگیر سازمان ” سیا” بودند، اشاره کردیم. در این‌جا به اهم هنرمندانی که در دوره‌ی ” جنگ سرد” در خدمت نظام قرار گرفته و یاران و همکاران خود را لو دادند، اشاره می‌کنیم:

- سیسیل بی درمیل صاحب و تهیه کننده ی کمپانی فیلم‌برداری ” پارامونت” که به خواست خود داوطلبانه با اف- بی- آی و سرکرده‌گان کمیته‌ی تفتیش عقاید هم‌کاری می‌کرد.

- حوزه فارار ( هنرپیشه‌ی معروف سینما ) که به خاطر پول و زنده‌گی پر از جاه و جلال، به‌سوی هم‌کاری با سازمانهای امنیتی علیه رفقا هم‌کارانش کشیده شد.

- آدولف مینجو ( هنرپیشه‌ی معروف سینما) - الیاکازان کارگردان زبردستی که با کارگردانی فيلم ” اتوبوسی بنام هوس” محبوبیت فوق‌العاده ی بین روشن‌فکران مترقی بدست آورد، ولی بعدها تحت فشار اعضای کمیته‌ی بررسی فعالیت های ضد آمریکایی، با کارگردانی فیلم معروف ” دربار انداز” که شباهتی به یک توبه نامه‌ی غیررسمی و غیرمستقیم دارد، ضدیت خود را با اندیشه های برابری طلبی و مبارزات متشکل کارگری، از یک سو عبودیت‌خود را به هئیت حاکمه آمریکا اعلام کرد و ازسوی ديگر، کازان بعد از ” لو دادن ” هم‌کاران هالیودی خود و معرفی آنان، مورد بی مهری و تنفر اکثر هنرمندان مترقی نسل بعد قرار گرفت.

فعالیت های سازمان ” سیا” در طول پنجاه و چهار سال دوره‌ی ” جنگ سرد”، خسارات و تلفات بی‌شماری را در اکناف جهان منجمله در خود آمریکا به جا گذاشت. یکی از آثار شوم و فراگیر فعالیت های ضد کمونیستی ،ضد برابری طلبی و ضد جنبش های رهایی بخش ملی و کارگری در دوره‌ی “جنگ سرد” که تا به حال به جا مانده و حتی امروز نیز دامن گیر بخش قابل توجهی از محافل روشن‌فکری و آکادمیک شده است ، خودداری و پرهیز نسلهای متعدد روشن‌فکران از بحث درباره‌ی ” امپریالیسم” است. مسئله این نیست که روشن‌فکران معاصر موضع متعهدانه و مترقی درباره‌ی مسائل مختلف منجمله جنگ، فقر، محیط زیست، برابری و … اتخاد نمی کنند. مسئله این است که اکثریت روشن‌فکران هنرمند معتقدند که اگر هنرمندان و نویسنده‌گان خواهان این هستند که آثارشان اعتبار هنری و فرهنگی و آکادمیکی کسب کند، مقولات سیاسی و اجتماعی ضد امپریالیسی نباید در آثار موسیقی ، نقاشی ، داستان ، شعر و دیگر رشته های هنری آنان بیان گردند. هدف سازمان ” سیا” در حیطه ی فرهنگی و گستره های هنری در دوره‌ی ” جنگ سرد” قدیم این بود و هنوز هم شانزده سال بعد از پایان ” جنگ سرد”، این است که روشن‌فکران را در سراسر جهان به‌نحوی از انحاء قانع سازد که در گیری جدی ضد امپریالیستی، با خلق آثار اصیل هنری نا سازگار بوده و نمی تواند “از نظر علمی” اعتبار داشته باشد. ولی به قول امیری باراکا ( رلروی جونس) مارکسیست و شاعر معروف سیاه پوست آمریکایی ، مبارزات بشریت زحمت‌کش در گستره های گوناگون، منجمله در کارزار ضد جنگ ، ضد نژاد پرستی ، ضد تخریب محیط زيست و ضد تبعیض علیه زنان، بدون تفحص و درگیری جدی با پدیده‌ی امپریالیسم و تبعات آن، منجمله میلیتاریسم شبکه های نظامی و تکنولوژی ، در دراز مدت بی ثمر مانده و مشکلی را حل نخواهد کرد. باید جرئت کرد و با در گیری ضد امپریالیستی، این ” امپراتور” را لخت کرد. رهبران مبارزات کارزارهای ضد جنگ ، ضد نژاد پرستی و …. در دوره‌ی اوج‌گیری جنبش های اجتماعی و سیاسی دهه های ٦٠ و٧٠ میلادی قرن گذشته، با جسارات تاریخی که از خود بروز دادند، موفق شدند که بحث فراگیری را درباره‌ی پدیده‌ی امپریالیسم به درون کارگاه ها ، کارخانه ها و دانش‌گاه ها در کشورهای جهان به‌ویژه در آمریکا و اروپا ببرند. اما به عللی که بحث در مورد آنها از حوصله ی این نوشته خارج است، آنها نتوانستند به سر منزل مقصود خود رسیده و از امپریالیسم خلع ید کرده و یا آن را مجبور به عقب نشینی استراتژیکی سازند. با این‌که ابر قدرت آمریکا با یک شکست قطعی در ویتنام روبه‌رو گشت، ولی جناح های مختلف کلان سرمایه داری با اتخاذ یک عقب نشینی تاکتیکی براساس یک ” ارزیابی تالم بار” بعد از سال ١٩٧٣ (سال آغاز بحران ساختاری سرمایه داری) خود را بعد از مسلح ساختن با نئولیبرالیسم ” بازار آزاد” و تشدید حرکت و سیر سرمایه ( گلوبالیزاسیون) برای تهاجم و یورش بزرگتری این دفعه در سطح جهانی، آماده ساختند.

در سال ٢٠٠٠ ، با روی کار آمدن نومحافظه کاران که در واقع معماران اصلی فاز نئولیبرالیستی - گلوبالیزاسیون سرمایه محسوب می شوند، هئیت حاکمه‌ی آمریکا که خود را بعد از فروپاشی شوروی و ” بلوک شرق” تنها ابر قدرت نظامی ” بلامنازع ” در جهان محسوب می دارد ، یورش اقتصادی و نظامی خود را به شکرانه ی واقعه مرموز یازده سپتامبر ٢٠٠١ علیه کشورهای خاورمیانه‌ی ” جدید” آغاز کرد.

منبع: www.ranjbaran.org

۷ مرداد ۱۳۸۷

راهی که ما پیمودیم!

مقاله انتخابی

راهی که ما پیمودیم!

شباهنگ راد

با خیزش‏های اجتماعی سال‏های ۵۶ و ۵۷، در ِ زندان‏های مخوف رژیم شاهنشاهی گشوده شد و هزاران تن از سیاسیون ایران، به آغوش جامعه، باز گشتند. جدا از این‏که زندان در دل خود چه گرایشات سیاسی و طیف‏های متفاوتی را جای داده بود، که بدون شک بحث مجزایی را می‏طلبد؛ امّا آنچه را که موضوع فوق قصد پرداختن بدان را دارد، بررسی، نقش و جایگاه مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه در قبال جنبش‏های وسیع توده‏ای در سال ۵۷ می‏باشد. مرور و بررسی گذشته‏ایی که می‏تواند ما را در جهت رفع اشکالات‏مان یاری رساند و از تکرار آن‏ها باز دارد. طبعاً نقد می‏بایست در خدمت به چنین هدفی قرار گیرد و باید آگاه بود که بدون باز شناسی و مرور مارکسیستی به آنچه تا کنون گفتیم و انجام دادیم، نمی‏توانیم از پویائی، بالندگی و پیشرفت سخنی بمیان آوریم.

حقیقتاً که جنبش کمونیستی ایران و علی‏الخصوص نیروهای مدافع‏ی مبارزه مسلحانه با مفوله‏هایی همچون بازنگری و مرور به گذشته‏ی خویش بیگانه می‏باشند و بطور عملی دارند در مسیری گام می‏نهند که در خدمت به بسیج و سازماندهی اعتراضی توده‏ها از زیر یوغ رژیم سراپا خشن و مسلح نمی‏باشد؛ چرا که فاقد آن صراحت کمونیستی‏اند؛ چرا که وارد شدن به چنین پروسه‏ای را کاملاً در تخالف با منفعت‏ گروهی خویش تلقی می‏نمایند و قصد خارج شدن از مدار سیاسی تعیین شده و بی فرجام خود را ندارند. روشن است‏که کنار نهادن عیوب، به شناخت و در رد سیاست‏ها و پراتیک نا صحیحِ تا کنونی‏مان نهفته می‏باشد؛ روشن است‏که نقد می‏بایست از چنین محتوائی برخوردار بوده و هدف، صرفاً و صرفاً تحرک و غنا بخشیدن به مبارزات توده‏ای‏ست؛ روشن است‏که بدون فهمِ همه جانبه و دقیق از مسیر طی شده و بدون توضیح علل نا فرجامی‏ها نمی‏توان از هدفمندی مبارزه حرفی بمیان آورد؛ روشن است‏که بدون تصریح ایده‏های نا صحیح‏مان و بدون تصحیح اعمال‏مان در هر میزان و بُعدی نمی‏توانیم بر کیفیت کار‏های‏مان بی‏افزائیم. این‏جاست که اهمیت نقد بر جسته می‏گردد و به کارمان خواهد آمد و پیش‏ در آمد هر گونه تأثیرگذاری و نقش‏آفرینی‏هاست؛ اینجاست که نقد مارکسیست - لنینیستی ما را ملزم می‏سازد تا در یابیم به چه میزان و تا چه اندازه، دچار لغزش‏های تئوریک – عملی گردیم و در عمل به کدامین سو روانه شدیم.

به‏هر حال آنزمان، مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه بهمراه دیگر گرایشات سیاسی، بعد از آزادی از زندان، در مقابل موج عظیمی از جنبش‏های اعتراضی قرار گرفتند که در حقیقت فاقد آن تجربه‏ی لازمه بودند. نیروهای جوان کمونیست بهمراه "پیش کسوتانِ" رها شده از زندان، بر آن بودند تا در چارچوبه‏ی بنیان‏های فکری و آرمان‏های‏شان، فعالیت جدیدی را سازمان دهند. به‏همین دلیل "تجمع ساده"ی بعد از قیام را سازمان دادند و هدف، انطباق تئوری و ارائه‏ی تحلیل از شرایط جدید بود. تحلیلی که قادر گردد مضمون و ماهیت فعالیت‏های آتی آنانرا روشن سازد.

جامعه آنزمان در التهاب و در هرج و سیاسی بسر می‏بُرد و اکثریت قریب به‏اتفاق نیروهای کمونیستی و انقلابی، از موقعیت به‏وجود آمده ذوق‏زده و نا توان از پاسخ‏گوئی به بند و بست‏های امپریالیستی بودند. در بستر چنین موقعیت و شرایطی بود که چریکهای فدائق خلق ایران با انتشار اعلامیه‏ی تحریم انتخابات مجلس خبرگان - در مرداد ۱۳۵۸ -، فعالیت علنی خود را آغاز نمودند و قصدشان بر آن بود تا بار دیگر پرچم تئوری مبارزه مسلحانه را بر افرازند و توده‏ها را حول سیاست‏های انقلابی بسیج نمایند ]اگر چه به‏نادرست هم‏چنان در میان بعضی از افراد این تصورات وجود دارد که همزمان با انتشار "مصاحبه با اشرف دهقانی"(*)، سازمان فعالیت خود آغاز نموده است[.

هدف «چفخا» بر آن بود تا از یک‏سو عمل‏کرد غاصبین سازمان پر افتخار چریکهای فدائی خلق را در اذهان عمومی و نیروهای جوانِ جنبش افشاء و از سوی دیگر ماهیت و جهت حرکت رژیم تازه بقدرت رسیده را روشن سازد. رژیمی که از همان روزهای آغازین کمر به نابودی جنبش‏های حق‏طلبانه‏ی توده‏ای بست و به تبع از آن با تمام قوا به ترمیم و بازسازی هر چه سریع‏تر دم و دستگاه‏های نظام امپریالیستی مشغول بود. بواقع که بر کناری رژیم شاهنشاهی و جایگزینی رژیم جمهوری اسلامی توسط امپریالیست‏ها همه را گیج و مبهوت نموده بود و بخش اعظم نیروهای کمونیستی و بویژه بزرگ‏ترین نیروی کمونیستی آنزمان – یعنی سازمان چریکهای فدائی خلق - بر این باور بودند که "انقلابی" در ایران به‏وقوع پیوسته است و رژیم جمهوری اسلامی محصول انقلاب توده‏هاست.

در بستر چنین فضا و تفکرات موجود در درون جنبش کمونیستی بود که مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه وظیفه‏ی خود دانسته تا در حول و حوش رویدادهای موجود و بویژه در قبال اعلام اخراج "اشرف دهقانی" از سازمان، عکس‏العمل سریع نشان داده و همچنین ماهیت واقعی رژیم جمهوری اسلامی را در افکار عمومی روشن سازنند. در چنین مقطع و موقعیتِ غیر معمول و غامضی بود که "مصاحبه با اشرف دهقانی" تدوین و تنظیم گردیده بود که بدون شک نمی‏توانست پاسخگوی همه‏ی مسائل تئوریک – سیاسی و عملی جامعه‏ی در هم ریخته‏ی‏مان باشد. در کنار همه‏ی این‏ها شتاب حوادث بسیار سریع و کیلومترها با توان نا منسجم و نا همگون فاصله داشت و در همین اثناء چماقداران سازمان‏یافته‏ی رژیم هم بیکار نه‏ نشسته و به بهانه‏ی حفظ و پایداری "انقلاب"، به انقلاب و انقلابیون حمله‏ور می‏شدند و هر روزه در این و آنور مرتکب جنایات می‏گردیدند.

حمله به کمونیست‏ها به یگانه شعار مزدوران جدید امپریالیست‏ها تبدیل گردیده بود. از یک‏سو می‏بایست اوضاع جدید را علیرغم بر شماری خطوط کلی آن، بروشنی توضیح می‏داد و سازماندهی متناسب با آنرا پای می‏ریخت و از سوی دیگر در مقابل تعرضات وحشیانه‏ی جانیان تازه بقدرت رسیده، عکس‏العمل مناسب و شایسته نشان می‏داد. طبیعتاً انجام چنین وظایف و امری منوط به ارائه‏ی ارزیابی صحیحِ از جامعه و نیروهای درونی بود. می‏بایست فارغ از فضای حاکم بر جنبش کمونیستی، سمت‏و‏سوی حرکت را روشن و در چارچوبه‏ی خواسته‏های بنیادی توده‏ها به پیش می‏رفت؛ می‏بایست به انسجام درونی و وحدت تئوریک با دقت بیشتری می‏نگریست، صف‏بندی‏های طبقاتی جدید، دوستان و دشمنان انقلاب، شعارها، تاکیتک‏های سازمانی و سازماندهی متناسب با شرایط را روشن و انقلاب را به مسیر واقعی‏اش سوق می‏داد.

آن دوران، دورانی بود که ضد انقلاب در تمامی عرصه‏ها در پیش بود و بموازات آن نیروهای انقلابی و کمونیستی کاملاٌ به موضع‏ی غیر تعرضی و دفاع غیر فعال در غلطیده بودند. بد فهمی و کج فهمی از ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و حمایت از سران آن، در میان نیروهای کمونیستی و انقلابی بفور یافت می‏شد و به همان میزانی که رژیم آگاهانه، مشغول بازسازی و سازماندهی درونی خویش علیه‏ی انقلاب و نیروهای انقلابی بود؛ به میزانی تأسف‏بارتر، نیروهای کمونیستی و انقلابی ندانم‏کار، متوهم و بی وظیفه بودند. برنامه و چشم‏انداز تدارک و پاسخ‏گوئی به تعرضات رژیم از دیده‏ی همه و بویژه از جانب نیروهای مدافع‏ی تئوری مبازه مسلحانه، به‏کنار گذاشته شد. «چفخا»ی آنزمان همه‏ی نیرو و تمامی کادرهای خویش را بمیدان علنی مبارزه فرا خواند و پایه‏های سازماندهی خود را در حفظ و حراست از اعلامیه‏ها و آثار سازمانی در مقابل تعرض فالانژها استوار ساخت. در یک کلام می‏توان گفت آنچه را که مرز فیمابین مدعیان تئوری مبارزه مسلحانه با دیگر جریانات را متمایز می‏ساخت، نه پراتیک، تدارک و یا سازماندهی دسته‏های مسلح انقلابی، علیه‏ی ضد انقلاب تازه بقدرت رسیده بل صرفاٌ و صرفاً در حیطه‏ی تئوری و توضیح رویدادهای سیاسی درونِ جامعه بود.

به عبارتی دقیق‏تر سازماندهی نیروهای درونی و عمل چریکهای فدائی خلق آنزمان بر روی تحلیل سیاسی‏شان سوار نبود. آنان متأسفانه در آشفته بازار سیاسی، سازماندهی و عمل خود را با فضای حاکم بر جنبش کمونیستی منطبق نمودند و کاملاً با آرمان‏های تئوریک‏شان فاصله گرفتند. لازم بود تا ‏بدور از بی نظمی‏های موجود و بدور از شتا‏ب‏زدگی‏ها، میدان مبارزه و نوع سازماندهی را، بر مبنای اعتقادات‏شان پای می‏ریختند و روز به روز بر دامنه‏ی آن می‏افزودند. روشن است‏که تحقق چنین امری وابسته به رفع هر گونه تناقضات و نا همگونی‏های درونی می‏باشد؛ وابسته به آن بود تا بر سیاست‏های نا شناخته و کور خط بطلان می‏کشیدیم و قبل از اعلان و انجام هر حرکتی، شالوده‏های یک سازمان منسجم و معین را پای می‏ریختیم؛ سازمانی که در عمل قادر گردد، توده‏های بپاخاسته را بسیج و انرژی بیکران هزاران نیروی جوان کمونیست را به سمت رهائی از زیر یوغ نظام‏های امپریالیستی کانالیزه نماید. در عمل به اثبات رسیده است‏که اعلان سازمان بدون پشتوانه‏ی انسجام تئوریک – سیاسی و عملی نه تنها در خدمت به آزاد سازی نیروها نیست، بلکه بر دامنه‏ی یأس، نا امیدی‏ها و پراکندگی‏ها خواهد افزود. بی دلیل نبود که در در درونِ مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه و آن‏هم در زمانی کوتاه، دو جریان و آن‏هم تحت نام‏های «چفخا» و «چفخا (آرخا)» سر در آوردند، که در این میان یکی «چفخا» بازگشائی جبهه‏ای دیگر را با عبور از پیش شرط‏ها توضیح می‏داد و دیگری «چفخا (آرخا)» بر بازگشائی فوری جبهه‏ی شمال و به تبع از آن بر تداوم ‏مبارزه در کردستان و شهر و آن‏هم به‏طور همزمان پای می‏فشرد

بالاخره بعد از بحث‏های تئوریکِ پر تنش و غیر هدفمندِ درونی «که در سه شماره‏ی بر ما چه گذشت منتشره‏ی «چفخا» آمده است»، چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) در ۲ شهریور ۱۳۶۰، مبارزه‏ی مسلحانه را در جنگل‏های شمال ایران آغاز نمودند. این رفقا در شرایطی قهر انقلابی را در سر لوحه‏ی کار مبارزاتی خود قرار دادند که رژیم جمهوری اسلامی در ابعادی گسترده و سازمانیافته، تعرض وحشیانه‏ی خود را به جنبش‏های انقلابی و نیروهای کمونیستی آغاز نموده بود و روز به روز عناصر زیادی را در دام خویش گرفتار و به میادین شکنجه و تیر روانه می‏ساخت. در چنین اوضاع و بگیر و به‏بندها و اعدام‏ها بود که جنبش مسلحانه‏ی ایران شاهد جدائی دیگر در درون بود؛ جدائی‏ای که نه تنها در خدمت به بالندگی جنبش‏های انقلابی نبود بلکه باعث گردیده است تا بار دیگر نیرو و هوادار بی مطلع را دچار شُک و تردید نماید. به‏هر حال چنانچه بخواهیم موارد فوق – یعنی سال‏های ۵۸ الی ۶۰ - را خلاصه‏وار توضیح دهیم، می‏توان اشاره نمود که:

۱. فقدان تجربه‏ی لازمه از جنبش‏های اعتراضی – توده‏ای و برخورد عکس‏العملی و مقابله‏ای با جریاناتی که خود را بدروغ مدافع‏ی تئوری گذشته قلمداد می‏نمودند، باعث گردیده است تا تعدادی از مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه عجولانه و بدون بر شماری چهارچوبه‏های سیاسی – تئوریک، گرد هم آیند و حرکت مستقل خود را سازمان دهند.

۲. عدم تدارک لازمه و روشن سازی تاکتیک‏های سازمانی در قبال رژیم سراپا مسلح از دیگر ایرادات آنزمان می‏باشد.

۳. حرکت شتاب‏زده و عجولانه، مبنی بر این‏که باید بهر دلیل حرکت را سازمان داد و ایفای نقش نمود، از جمله درک‏های نادرستی بود که بر افکار اکثریت رفقا سنگینی می‏کرد.

۴. علم نمودن سازمانی مستقل با علم به وجود درک‏های متفاوت در درون بنوبه‏ی خود بیانگر بی توجهی کامل به نقش و وظایف خودی در قبال تئوری و انقلاب توده‏ای‏ست.

۵. ارائه‏ی مصاحبه - تحت عنوان "مصاحبه با اشرف دهقانی" – به بهانه‏ی تبلیغ سازمانی، بعنوان ایده و امری نا درست تلقی گشته و منطقی و صحیح می‏بود تا "مصاحبه" با نام چریکهای فدائی خلق به ‏دنیای بیرونی معرفی ‏می‏گردید.

۶. فقدان مبارزه ایدئولوژیک سالم و هدفمند در درون، از زمره عواملی بود که بر جدائی‏ها سرعت بخشید.

۷. دخالت ندادن و درگیر ننمودن هواداران در مباحثات و اختلافات درونی، از دیگر نقصان‏ها و سیاست‏های نا صحیح «چفخا»ی سال‏های 58 ال 60 را تشکیل می‏داد.


سال ۶۰ و آغاز فعالیت دو جریان مدافع‏ی تئوری مبارزه مبارزه مسلحانه

الف: با اعلام جدائی دو جریان و آن‏هم با نام‏های متفاوت، فعالیت هر یک از آنان وارد مرحله‏ی دیگری گردید. واقعیت آن است‏که بازسازی و ترمیم ضربات وارده از درون و بیرون، مجدداً در دستور کار هر یک از این جریانات قرار گرفت. توضیح دلائل جدائی برای هواداران از هر دو سوی، به معضل هر یک از این جریانات تبدیل گردیده بود. در چنین شرایطی توضیح رخدادها و شرح واقعه کاملاً و بدون منفعت جناحی ارائه نمی‏گردید و همواره بخش‏هایی از آن حقایق در دالان‏ها و در هاله‏ای از ابهام باقی می‏ماند. بی تردید در چنین شرایطی انتخاب سیاسی – تشکیلاتی از جانب هواداران بنوبه‏ی خود نمی‏توانست بی ایراد باشد. اگر چه باید اذعان نمود که عامل اختناق و قطع تمامی زنجیره‏های ارتباط که ابعاد دهشتناکی بخود گرفته بود، مجال هر گونه بحث و تبادل نظر را از طرفین سلب می‏نمود و بر دامنه‏ی تصمیم‏گیری‏های صحیح و همه‏جانبه می‏کاست؛ امّا علیرغم همه‏ی این‏ها نمی‏توان در عدم دقت انتخاب کنندگان سیاسی – تشکیلاتی آنزمان، چشم‏پوشی نمود.

به‏هر حال در پرتو چنین حقیقتی و با پذیرش همه‏ی نقصان‏های‏اش می بایست چاره‏ای اندیشید. یا میدان مبارزه را ترک ننموده و سازمان و سازماندهی متناسب با شرایط را پای می‏ریخت و یا بدون سازماندهی جدید و تعیین سیاست شفاف و مقابله‏ای با دشمن، خود را تسلیم نموده و راه عقب - یعنی آسانترین راه – را پیشه‏ی خود می‏ساخت. بر اساس چنین واقعیات و وظایفی بود که تعرض بعنوان کلیدی‏ترین راه، از جانب چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) انتخاب گردید و آنان با نقد عملی از گذشته‏ی خویش و با انتخاب تاکتیک صحیح سازمانی، اقدام به بازگشائی جبهه‏ی شمال نمایند و فصل دیگری از مبارزه و تعرض انقلابی فرزندان خلق علیه‏ی رژیم سراپا مسلح و خشن را در جنگل‏های مازندران بگشایند.

۱۴ ماه فعالیت بی وفقه در شمال و آن‏هم در شرایط سخت و دشوار، تأثیرات بس ارزنده‏ای در روحیه‏ی جوانان و توده‏های ستم‏دیده‏ی‏مان بر جای گذاشت. سیاست پراکنده نمودن نیروهای سرکوب‏گر دشمن و بازگشائی میدان و منطقه‏ای دیگر از مبارزه از جانب «چفخا (آرخا)» به‏مرحله‏ی عمل در آمد. از دید «آرخا»، کردستان بعنوان پشت جبهه‏ی شمال قلمداد گردیده و تغذیه کننده‏ی نیروهای جنگل و به تبع از آن فعالیت «آرخا» در کردستان ایستا نبود. تشکیل تیم‏های متفاوت و حرکت دائمی بمناطق گوناگون و هم‏کاری‏های عملی با نیروهای موجود در کردستان، در دستور کار «چفخا - آرخا» قرار گرفت و به تبع از آن سخنرانی در مناطق مختلفِ کردستان بمنظور شناساندن اهداف و ماهیت رژیم، از زمره وظایفِ روتین آن رفقا را در حرکت‏های نظامی تشکیل می‏داد.

انطباق تئوری با پراتیک، در حد توان و گام به‏گام بمورد اجراء و عمل گذاشته می‏شد. بی تردید تداوم چنین حرکتی، بدون هماهنگی و بدون باز سازی دقیق و سنجیده در درون می‏توانست به مشکل بزرگی در آینده تبدیل گردد. جای داشت و ضروری می‏بود تا از گذشته درس‏های با ارزشی می‏آموخت و از خطاهای تکراری پرهیز می‏نمود. می‏بایست جدا از پاسخ‏گوئی عملی، به نارسائی‏ها در حوزه‏ی نظری، چه در درون و چه در بیرون دقت می‏نمود و بدان‏ها پاسخ روشن می‏داد؛ می‏بایست زمان را بدرستی باز می‏شناخت و به این عرصه از مبارزه که می‏توانست منجر به فاجعه‏ی سازمانی گردد، توجه‏ی کافی نشان می‏داد.

در این زمان جنگل، کردستان و شهر هر یک و با تعیین وظایف عملی، داشت به راه خویش ادامه می‏داد، بدون این‏که چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) خود را ملزم سازنند، تفاوت‏های فکری خویش را با گذشته و بروشنی برای همگان – نه صرفاً برای نیروهای خودی – توضیح دهند. شاهد بودیم که مجدداً در حوزه‏ی نظری کاستی‏ها به‏قوت خود باقی ماند و به تبع از آن تقسیم‏بندی‏ کارها و سازماندهی در حول و حوش آن فارغ از ایراد نباشد. اگر چه جنبش‏های اعتراضی شاهد فعالیت انقلابی تعدادی دیگر از فرزندان خویش در منطقه‏ای بغیر از کردستان بودند و همین امر بحد و میزان خود باعث گردید تا بر روحیه‏ی مبارزاتی توده‏های ستم‏دیده‏ی‏مان بی‏افزود؛ امّا بنوبه‏ی خود نمی‏توانست بر نقش و جایگاه نا رسائی‏ها پرده‏ی ساتری کشد و آن جریان را از پیشبرد وظایف متفاوت مبارزاتی‏اش باز دارد. بواقع نارسائی‏هایی که می‏توانست در گره‏گاه‏های تاریخی و حساس قد علم نمایند و سازمان و پراتیک انقلابی آنرا قطع و از محتوا تهی سازند.

بی دلیل نبود که جنبش کمونیستی ایران شاهد چرخش و مسیر بالندگی عملی تشکیلات «چفخا (آرخا)» پس از ضربه‏ی رفقا بهروز ]عبدالرحیم صبوری و علی‏اصغر زندیه در ۱۳ اسفند ۶۰ [ و مسعود ]محمد حرمتی‏پور و دیگر یارانش اسد رفیعیان، حسن عطاریان، عباس عابدی و جواد رجبی در ۴ فروردین ۶۱ [ – در شهر و جنگل –، بوده است؛ چرخش و مسیری که در مدتی بسیار کوتاه و چند ماهه، منجر به تعطیلی فعالیت‏های عملی چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) در جنگل‏های شمال، به بهانه‏ی "نقد و بررسی گذشته" گردد.

هدف اپورنونیست قطع فعالیت اثر گذار یک جریان سیاسی و حکمرانی سیاست پاسفیسم بر آن بود. تجربیات بسیار ناگواری در این عرصه وجود دارد و متأسفانه شاهد بوده‏ایم که قطع هر نوع پراتیکی – در هر سطحی – و بهر بهانه‏ای، چیزی جز انتخاب سیاست عقب و کرنش در مقابل وضع موجود نبوده و شاهد بوده‏ایم که چنین سیاستی نه تنها در خدمت به تعرض والاتر قرار ندارد بلکه فرار از حقیقت به‏حساب می‏آید. حقیقت تلخی که بارها و بارها جنبش کمونیستی ایران شاهد آن بوده است.

به‏هرحال تشکیلات «چفخا (آرخا)» به بهانه‏ی "نقد و بررسی گذشته"، از عالیترین پراتیک و تأثیر گذار خود دست شست تا بزعم خود به حرکت "شایسته"تری دست یابد. بنابراین تمرکز در کردستان با تمامی مشکلات و بنابه تمایلات اکثریت – اعضاء – به مرحله‏ی عمل در آمد. روابط سالم و رفیقانه، در اثر سیاست‏های اپورتونیستی و تخریب کننده‏ی رهبری، کاملاً ترک بر داشته و بدنباله‏ی آن باعث گردیده است تا سیاست انسجام و یگانگی هر چه بیشتر، جای خود را به جبهه گیری‏های بدون محتوا و مملو از تنش دهد. جدائی بعد از جدائی، چرخش نظر بعد از چرخش نظر، کمیت نیرو روز به روز تجلی خود را با تلخی هر چه بیشتری بنمایش می‏‏گذاشت. جریانی که قصد داشت تا با نیروی منسجم‏تر و بیشتری بمیدان آید و با سازماندهی مطلوب‏تر، بر پراتیک قبلی‏اش تداوم بخشد، در عمل به نیروی سراسر بحران تبدیل گردد.

در چنین شرایطی اپورتونیست و عنصر لمیده در درون جریان هم آرام نه نشسته و با تمام قوا و در ارتباط با "هم‏نوعان" غیر سازمانی خویش در تلاش بود تا پتانسیل مبارزاتی باقی مانده در درون را تهی سازد. در حقیقت امر عناصر تصمیم گیرنده‏ی «آرخا»، تشکیلات را در چنین موقعیتِ تأسف‏باری قرار دادند. عدم برخورد جدی و منفعلانه با ایده‏های بغایت تخریب کننده و متعاقباً اعتماد مطلق به عنصر اپورنیست لمیده در درون تشکیلات، «آرخا» را به مرز نابودی سوق داد. اگر چه باید اذعان نمود که در این میان تعدادی از اعضاء، بمرور زمان بر انگیزه و ماهیت"کودتاگران" تشکیلاتی واقف گردیدند و از مواضع‏ی گذشته‏ی خود مبنی بر تعطیلی حرکت جنگل انتقاد نمودند و بیک‏باره بدفاع از پراتیک ۱۴ ماهه‏ی جنگل پرداختند، امّا هرگز نتوانستند آن ضربات خرد کننده را جبران و به احیای تشکیلات چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) بپردازند.

جای دارد تا تاکید گردد، علیرغم چنین واقعیات تلخ و تأسف‏بار و به تبع از آن ریزش نیرو، در سال ۶۲ مدافعین حرکت در جنگل تصمیم بر آن گرفتند تا مجدداً فعالیت خود را در جنگل‏های شمال آغاز نمایند که متأسفانه با دستگیری تعداد دیگری از رفقا در شهر باعث گردیده است تا پرونده‏ی حرکت ۱۴ ماهه‏ی جنگل در تاریخ جنبش نوین کمونیستی ایران مختومه اعلام ‏گردد. در نتیجه این نیرو گام بگام، عقب نشسته و روز به روز فاصله‏های خود را با تئوری انقلابی گسترده‏تر نماید. در این میان آنچه را که می‏توان بعنوان نکات کلیدی اشاره نمود آن است‏که:

۱. ارتش رهائی‏بخش با نقد عملی و با الهام از تئوری مبارزه‏ی مسلحانه توانست، سیاست "تعرض کنیم تا باقی به‏مانیم" را پیشه‏ی خود سازد.

۲. عملیات در شمال منطبق با واقعیات و قانونمندی‏های حاکم بر جامعه و پاسخ‏گوی نیازمندی‏های عملی جنبش‏های انقلابی بوده است.

۳. سه اصل اساسی جنگ چریکی یعنی تحرک دائم، هوشیاری دائم و عدم اعتماد و اطمینانِ دائم، من حیث‏المجموع تا قبل از ضربه‏ی رفقای شهر در دستور کار دسته‏ی کوه قرار داشت.

۴. مشکل آذقه و کمبود آن، بعنوان نقطه‏ ضعف تا آخرین لحظه در مقابل دسته‏های متحرک پارتیزانی قرار داشت.

۵. بی توجهی و عدم برخورد جدی به نظرات انحرافی در درون از دیگر ایرادات ارتش رهائی‏بخش بود.

۶. کم بهاء دادن به آموزش سیاسی نیروی چریک در کوه از دیگرخطاها بود.

۷. عدم توضیح دلائل جدائی – نقد گذشته از حرکت ۲ ساله «۵۸ الی ۶۰» - بصورت جمع‏بند و به تبع از آن تشریح هر چه وسیع‏تر مبانی تئوریک – سیاسی از دیگر نقصان‏های آرخا را تشکیل می‏داد.

ب: اگر ارتش رهائی‏بخش قصد داشت تا با تعرض انقلابی خویش به نیروهای دشمن و با بازگشائی جبهه‏ای جدید از مبارزه به بازسازی سازمان بپردازد و پای‏بندی خود را نسبت به تئوری در عرصه‏ی عملی به‏نمایش بگذارد؛ امّا «چفخا» با فرار از واقعیات و با پس کشیدن از مبارزه‏ی فعال در صدد "حفظ" سازمان خویش بر آمد. «چفخا» در طول سه دهه از فعالیت هرگز نتوانسته است در جهت نیازهای عملی جنبش‏های انقلابی گام‏های ارزنده‏ای بر دارد و در مقام یک سازمان سیاسی – نظامی ایفای نقش نماید. به‏هر حال «چفخا» سیاست عقب نشینی را انتخاب و بقای خود را در استقرار کردستان یافت و همچنین برنامه فعالیتی خود را صرفاً در منطقه‏ی کردستان تعریف نماید.

اگر کردستان از دیدگاه «ارتش رهائی‏بخش» بعنوان پشت جبهه و بمنظور تقویت جبهه‏ی اصلی سازمانی و جدید – شمال – تلقی می‏گردید، برای «چفخا»، کردستان بعنوان تمامی کار و جبهه‏ی اصلی به‏حساب می‏آمد. حملات نظامی ایذائی هر از چند گاه، علیه‏ی پایگاه‏های رژیم در کردستان و صدور اعلامیه و پخش تراکت بمنظور تبلیغ سازمانی و بموازات آن‏ها فقدان برنامه‏ی سیاسی در حرکت‏های نظامی برای خلق رزمنده‏ی کرد، بیانگر بی برنامه‏گی و درک نادرست این جریان از تئوری مبارزه‏ی مسلحانه بود. اگر چه می‏بایست در این میان به خصوصیات و خصلت ویژه‏ی مبارزه در کردستان – که در طرح پاره‏ای از تجربه کردستان آمده است – هم توجه دقیق نمود؛ امّا علیرغم وجود چنین حقایقی نمی‏توان از وظایف مبارزاتی خویش و آن‏هم در حد توان و امکانات چشم‏پوشی نمود.

بی وظیفه‏گی کامل در عرصه‏های سیاسی – تربیتی نمایانگر عدم درک جریان فوق از مبارزه، خواسته‏ها و نیازهای روزمره و واقعی خلق رزمنده‏ی کرد و فرزندان‏شان بود. «چفخا» بمانند دیگر جریانات در عمل نشان دادند که فاقد کمترین آمادگی برای سازماندادن مبارزات توده‏ها و حتی نیروهای خودی‏اند؛ نشان دادند که فاقد حداقل برنامه در مناطق "غیر نفوذ" دشمن‏اند. «چفخا» در کردستان حضور فیزیکی داشت، امّا فاقد کمترین اثر گذاری و ارتباط با توده‏ها و به اندازه‏ی قد و قواره‏اش بود.

مضافاً این‏که مبارزه‏ی مسلحانه از منظر «چفخا» نه بمعنای تعرض به ‏دشمن و گسترش جنگ انقلابی بل به ‏معنای دفاع غیر فعال و تبلیغ سازمانی تعریف می‏گردید. جریانی که فاقد توانائی‏ها لازمه بود و همه‏ی تلاش‏اش بر آن بود تا با ایجاد و گستردگی بخش دمکراتیک و گرد آوری هر چه بیشتر عناصر غیر تشکیلاتی، بر هویت سازمانی بی‏مایه‏ی خویش بی‏افزاید. – به این مقوله یعنی بر ضرورت بخش دمکراتیک و جایگاه و موقعیت «چفخا»ی آن‏زمان بطور جداگانه برخورد خواهد شد -. به‏هر حال «چفخا» خود را در چنین موقعیت میرنده‏ای قرار داد و سر آخر و همزمان با پایان جنگ امپریالیستی ایران و عراق، به تمرکز در خارج از کشور تن در دهد، بدون این‏که بر خود دانسته تا نقش و وظیفه‏ی عملی خود را به‏روشنی بر شمارد و جایگاه و فرم‏های سازمانی خویش را، با شرایط جدید باز تعریف نماید.

واقعیت این است‏که اگر «ارتش رهائی‏بخش» با نقد عملی خویش و با بازگشائی جبهه‏ی شمال قادر گردید بر بخش‏هایی از نارسائی‏های عملی و‏ تاکتیک‏های سازمانی فائق آید، جریان «چفخا» علیرغم بعضاً موضع‏گیری‏های سیاسی صحیح هرگز نتوانسته است در هیچ دوره‏ای و آنهم بطور عملی ایفای نقش نماید و به نقد ناکرده‏های خود به نشیند؛ نتوانسته است‏ رفتار و کردار خود را با آموزه‏های مارکسیستی منطبق سازد و در جهت تغییر شرایط و اوضاع درونی، گام‏های ارزنده‏ای بر دارد. بنابراین چریکهای فدائی خلق:

۱. هم‏چنان بر درک نادرست خویش در حوزه‏های متفاوت اصرار داشته و فاقد تعرض انقلابی و منطبق با تئوری به ارگان‏های سرکوب‏گر نظام بود.

۲. عقب نشینی کامل از مبارزه‏ی حاد طبقاتی و حفظ نیروهای خودی، بعنوان سیاست محوری و همیشگی‏شان تبدیل گشته بود.

۳. درک دفاع غیر فعال از مبارزه‏ی توده‏ها و تعرض بی مایه به رژیم در کردستان، از زمره فعالیت‏های «چفخا» در کردستان را تشکیل می‏داد.

۴. تمرکز حول فعالیت‏های تبلیغی در کردستان، به سیاست‏های روتین این جریان تبدیل گشته بود.

۵. آموزش سیاسی اعضاء و ارتقاء نیروهای درونی بمنظور رشد سازمانی کاملاً با تفکرات این جریان بیگانه بود.

۶. اسلحه نه در خدمت به رها سازی و بسیج توده‏ها، بل بمنظور کسب هویت سازمانی و خوراک تبلیغاتی درک شده بود.

۷. سازمان‏دهی و آموزش بی مایه‏ی نیرو بمنظور ارتباط با داخل و آن‏هم بدون حداقل امکانات و ارتباطات سازمانی - تشکیلاتی، از زمره خطاهای فاحش و نابخشودنی جریان فوق می‏باشد.

۸. مرام شخصیت پرستی، از زمره نقصان‏های اساسی «چفخا» را تشکیل داده و به فرهنگ دائمی و تثبیت شده‏ی آنان تبدیل گشته است « این بخش را می‏توان بطور وسیع‏تر در حوزه‏ی مناسبات تشکیلاتی توضیح داد».

۹. همه چیز و همه‏ی سیاست در خدمت به فرد و نه فرد در خدمت به جمع باعث گردیده است تا این جریان از انجام وظایف اجتماعی‏اش بدور گردد.

در خاتمه چنانچه بخواهیم حرکت مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه را در سه دهه‏ی اخیر و بدون جدا سازی تشکلات متفاوت مورد بازنگری و بررسی قرار دهیم، به این جمعبند روشن دست خواهیم یافت که بجز حرکت انقلابی ۱۴ ماهه‏ی رفقای ارتش رهائی‏بخش، مدافعین تئوری مبارزه‏ی مسلحانه نتوانستند در حول و حوش بنیان‏های فکری‏شان، آن تأثیراتی را که رفقای گذشته با حرکت نوین‏شان در دوران اختناق شاهنشاهی در سطح جامعه بر جای گذاشتند، بگونه‏ی وسیع‏تر و در دراز مدت بر جای به‏گذارند. این رفقا و جریانات، علیرغم فعالیت‏های روزمره‏ی‏شان که مختصراً بر شمرده شده است، مرتکب خطا‏های تکراری و عمیقی گردیدند که بدون شک اشاره و پرداختن مشروح به تمامی موارد از جانب هر فرد و بهر میزانی می‏تواند برای جنبش‏های انقلابی مفید و سودمند واقع گردد.

---------------------

(*) لازم به ذکر است‏که رفقای بنیانگذار چریکهای فدائی خلق در سال ۱۳۵۸ متنی را تهیه و تنظیم نمودند که در شکل و شمایل "مصاحبه با رفیق اشرف دهقانی" آمده است.